تمام راه را دويده بود . يك نفس و بي وقفه.
تمام راه را دويده بود بي آنكه كسي در پايان راه به انتظار باشد .
تمام راه را دويده بود و آدم ها و سايه ها و آينه ها به او پشت كرده بودند .
دويده بود بي آنكه جاپايي برخاك باقي بگذارد .
دويده بود بي آنكه هرم نفسهايش چهره ای , پيكری , يا دست كم انگشتان سرمازده اي را گرم كند.
دويده بود و گرم شده بود و سوخته بود و خاكستر شده بود و بر باد رفته بود .
و از اين همه گرما داغي مانده بود بر پيشاني خودش . بر پيشاني قبيله اش . بر پيشاني نسلش .
تمام راه را دويده بود .
در زير تابش آفتاب و بارش باران و ريزش مهتاب بر روي سقفي كه هرگز بر سرش نبود. دويده بود در آرزوي رنگين كماني كه براي گذر از قوس آن بايد افق را درنورديد و از كوه و دريا گذشت و او دويده بود و به روياي رنگين كمان رسيده بود و دست دراز كرده بود كه مشتي رنگ بياورد و بپاشد بر چهره ي زندگي تا داغ پيشاني خودش و قبيله اش و نسلش را پنهان كند.
او دست يازيده بود به رنگي كه نبود در كماني كه نبود و آسماني كه تيره شد و باريد.
باران سياه.
او دويده بود و خاكستر زير باران گل شد و پا در گل شد و زخمي شد و زخم خون ريز شد و خون ديگر بند نيامد.
خون ريخت و ريخت و او دويد و هر چه پيشتر رفت خون بود كه از زمين و آسمان مي چكيد .
ديگر داغ پيشاني خودش نبود كه قبيله اش داغ ديده شده بود و نسلش سوخته بود.
او دويده بود بي آنكه كسي در پايان راه در انتظارش باشد.
بي آنكه ترديد كند كه از پي سرازيري ها دوباره گردنه ها پيدا خواهند شد و در پس اين سكوت كوهستان هراس دره نهان شده است.
او دويده بود و نفسي كه نبود را به بهانه ي تازه كردن به هيچ كس نفروخته بود.
دويده بود بي آنكه نگاه نگراني در پايان راه به جاده چشم دوخته باشد و خود بي وقفه دل ناگران نسلي بود كه قبيله اش را بر دوش مي برد افتان و خيزان .ولی ديگر نفسی نبود يعنی ديگه نفسی براش باقی نگذاشته بودن .
دويده بود بي عشق و بي گناه و بي سامان و بي خانه و بي ساز و بي آواز.
دويده بود در جاده هاي بي انتهاي جهان كه نام خود را از قبيله و نسل خود او گرفته بودند.
تلخ دانه كاشته بود و خاربوته ی زهر درو كرده بود و با رگ هايي مسموم دويده بود كه پادزهري برساند به قبيله اي كه ديگر نسل اورا دوست نمي داشت.
دويده بود .
دويده بود بي آنكه كسي در پايان راه به انتظارش ايستاده باشد.
سر بلند كرده بود تا پشت سر را كه نه, پيش رو را هم كه نه, بلکه نگاه كند به جايي كه نبود و گم شده بود و دور مي نمود.
سر بلند كرده بود تا جراحت جان را به ياد نياورد كه زخمي شده بود كهنه و خشك و اينکهبه ياد نيارد چه کسی از پشت خنجر را کوبيده ، كه تنها به ياد آورد آن همه مزرعه ي مهتاب و كشتزار آفتاب و دشت شقايق را.
دويده بود تا كه فصلها زنده بمانند در گذر او و نسل او و قبيله ي او صداي تنفس خشك و دردآلود مرگ را نشنود و پوست تازهُ جوانه ها زخمي نشود و هيچ چيز و هيچ كس نسوزد در هيچ آتش خود افروخته اي و خاكسترش ننشيند بر هيچ زخمي و خون نريزد از هيچ تني.
دويده بود بي آنكه كسي در پايان راه به انتظارش ايستاده باشد يا نشسته باشد يا بر خاك افتاده باشد.
اين همه سال دويده بود بي چشمداشتي.
اين همه سال دويده بود با آرزويي دردل.
ولی ديگر نمی توانست بدود .ديگر پايی برای دويدن باقی نمونده بود .
ديگر نگاهی نمی توانست افق های دور چمخاله را ببيند .
او ديگر نمی توانست بدود .
ولی آرزوی دلش هنوز زنده است ........
نقل از : behrang1358.persianblog.com
