تبليغاتX
F O R B I D D E N

F O R B I D D E N

آرامش بعد از طوفان

صبح به خیر فرمانده!

نمیدونی چقدر امروز دوست داشتم این جمله رو برات اس.ام.اس کنم 

شاگرد داشتی . . .روم نشد . . . یاد حرفات افتادم . . .نمیدونم چی شد که منصرف شدم

خسته نمیشی از 6 صبح تا 8 شب کلاس برمیداری؟ احتمالآ شبا خودتو میزنی تو شارژ . . .

گاهی شبا که داری میری خونه می بینمت –آخه کلاسم همون ساعت تموم میشه- احساس میکنم دیگه جسمت پشت فرمون نیست داری با روحت رانندگی میکنی

ببین فرمانده! این خیلی خوبه که تو هنوزم فکر میکنی من آدم بد اخلاق و عصبانی و پر توقعی هستم

باور کن دارم جدی میگم

من با آدمایی که نظرمو رد میکنن یا جلوم وایمیستن واقعآ حال میکنم

از آدمایی که سرم داد بزنن بگن کارتو اشتباهه حرف تو قبول ندارم خیلی خوشم میاد

اینو گفتم که بدونی وقتی عصبانی شدی و سرم داد زدی من داشتم از خوشحالی بال در می اوردم!

بذار یه اعتراف دیگه بکنم فرمانده!

من از تو خوشم اومده بود اما  از تیپ اتو کشیده ات ، حرف زدن با کلاست و  اون ادکلونای اعصاب خورد کنت متنفر بودم

میخواستم اون روی دیگتو ببینم. میخواستم به خودت ثابت کنم این قدر مطمئن حرف نزن. میخواستم بدونم چه جوری از یه هنرجوت متنفر میشی؟ اصلآ امکان داره تو با هنرجویی گستاخ و عصبی حرف بزنی؟ بخوای با عصبانیت سرش داد بزنی؟ اونم هنر جویی که ...........

خوب قبول دارم کار سختی بود. تو خیلی دیر عصبانی میشی

ولی دیدی که عصبانیت کردم.......حتی متنفرت کردم

دیدی که خودتم تعجب کردی

اشتباه نکن فرمانده!

من انسان قدرمندی نیستم به شدت احساساتی و شکننده ام

خونسرد؟معمولآ نسبت به کوچکترین اتفاقای اطرافم هم عکس العمل نشون میدم

ولی کم صبر رو قبول دارم. من هیچ وقت آدم صبوری نبودم

متاسفم فرمانده!

 من فقط پاتک زدن بلدم مقاومت بلد نیستم.درست برعکس تو!

"ما تو رودرواسی خونواده های هم موندیم وگر نه خیلی حرفا داشتیم که به هم بگیم"

این جمله رو فقط خودت می تونی درک کنی

شب به خیر فرمانده..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:13  توسط مونا  | 

برای مرضیه اتحادی . . .

 

غمت در نهان خانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از اشک من ناقه در گل نشیند

مرضیه عزیزم

به تو که فکر میکنم تمام رنگهای تنم سبز می شوند

به تو که فکر میکنم یاد شاخه های اقاقی می افتم

. . . . .

وقتی به رفتن تو فکر میکنم

بانو

درد می کشم

درد می کشم

درد می کشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:23  توسط مونا  | 

خدا . . .

مردی با خود زمزمه کرد :

خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد

اما مرد نشنید . . .

فریاد بر آورد : خدایا با من حرف بزن یا بگذار تو را ببینم

ستاره ایی درخشید

 اما مرد ندید . . . 

مرد فریاد کشید: یک معجزه نشانم بده 

نوزادی متولد شد

اما مرد توجهی نکرد . . .

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:

خدایا لمسم کن و بگذار بدانم اینجا حضور داری

در همین موقع خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد . . .

 

برگرفته از کتاب "مشکلات را شکلات کنید"

نوشته "مسعود لعلی"

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط مونا  | 

حمید مصدق

باز کن پنجره را

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

بر سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

"صبح دمید"

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور 

وای باران باران

پر مرغان نگاهم راشست. . .

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا ها می بینم

و ندایی که به من می گوید

 " گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط مونا  | 

مهدی اخوان ثالث

 عاشقه سبک خراسانی ام

سنگین و زمخت و محکم

سبک م.الف.امید

سبکی که میخکوبم میکنه........ رهام میکنه......مشتاقم میکنه...........نه!

.........سبکی که بهم احساس" زنده بودن" میده

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی .

من گمانم زندگی باید همین باشد . . . .

***********************************

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه

مانده دشت بی کران خلوت و خاموش

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد

در شب دیوانه غمگین

که چو دشت، او هم دل ِ افسرده ایی دارد

 در شب دیوانه غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران، آه ، ساعت هاست؛

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر؛

نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛

نه صفیر باد ولگردی

نه چراغ چشم گرگی پیر. . .

************************************

گفته ام آری و میگویم

این دگر نقل و حکایت نیست

و بگویم نیز و خواهم گفت

حسب حال است ، این شکایت نیست

هر حکایت دارد آغازی و انجامی؛

جز حدیث "رنج انسان" " غربت انسان"

آه ! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد ، نهایت نیست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط مونا  | 

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود 

.

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:40  توسط مونا  | 

مهدی آذر یزدی.........

درست یادم نیست چند سالم بود فقط یادمه تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم . مشهد بودیم . یه روز عصرمامان _مثل همیشه خسته_ از کلاسش اومد. پریدم جلوش

_خریدی؟

_ آره مامان بیا ....

.یه کتاب با جلد سبز بهم داد که روش عکس چند تا دختر بچه و پسر بچه بود که می خندیدن

 یادمه میخواستم اسم کتابو بخونم اما همون کلمه اول گیر کردم قصه.....

.هزار جور خوندمش _به فتحه ق و به ضمه ص،به ضمه ق و به کسره ص_کلی کلمه عجیب غریب در اومد

 آخر مامان درستشو برام خوند" قصه"

 شاید یک ربع طول کشید که اسم کتابو کامل خوندم "قصه های خوب برای بچه های خوب"

 با تعجب پرسیدم : یعنی بچه های بد نباید این قصه ها رو بخونن؟

_یعنی بچه های بد هم اگه بخونن بچه های خوبی میشن

کتابو ورق زدم

_این که عکس نداره.تو که گفتی برات یه کتابی میخرم روش عکس یه دخترداره با شنل قرمز

_نداشت مامان

_این چیه گرفتی....... من اینو نمیخوام .........

 کتابو پرت کردم گوشه خونه رفتم دنبال بازی.

.............تا کلاس چهارم ابتدایی که قرار شد هر کدوم از بچه ها یه کتاب بیارن تا یه کتاب خونه تو کلاس داشته باشیم آخر سال هم هر کی کتابشو ببره

رفتم زیر زمین چشمم خورد به کتاب" قصه های خوب برای بچه های خوب" اسممو روش نوشتم و دادم به خانوم معلمم ........

آخرای سال که خانوم معلم داشت کتابای بچه هارو پس می داد پرسید : بچه ها کدوم کتاب رو بیشتر دوست داشتین؟

 تقریبا همه گفتن" قصه های خوب برای بچه های خوب"

دوم راهنمایی که شدم قرار شد  زنگای انشا هر بار یه نفر یه داستان از شاهنامه یا کلیله و دمنه یا حکایات سعدی رو بخونه روزی که نوبت من شد  کتاب " قصه های خوب برای بچه های خوب" رو بردم و

یکی از داستان ها شو که اقتباس از مرزبان نامه بود خوندم.......

دبیرستانی که شدم  یکروز معلم زبانم از بچه ها خواست هر کدوم داستان یک ضرب المثل فارسی رو به انگلیسی ترجمه کنن باز از روی این کتاب یک داستان کوتاه ترجمه کردم......

وقتی قرار شد برم زاهدان کتابای داستان و شعرمو جمع کردم توی کارتون بذارم تا این مدت که نیستم دست هر کسی نیفته

چشمم خورد به کتاب " قصه های خوب برای بچه های خوب" نوشته مهدی آذر یزدی ....... کاش میشد ببینمش.........با خودم گفتم حتما طرف از این استاد دانشگاهای تازه به دوران رسیدست که  فقط بلدن یه کت و شلوار بپوشن و یه سامسونت به خودشون آویزون کنن بعد هم به اسم ادبیات کودک و نوجوان واسه خودشون نون دونی راه بندازن............. کتاب رو تو کارتون گذاشتم

تلویزون اعلام کرد:  مهدی آذر یزدی در گذشت؛عکسشو نشون داد. خونشو نشون داد. باهاش حرف زد

اون لحظه فقط دوست داشتم بمیرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:49  توسط مونا  | 

در پاسخ به سومین کامنت از پست قبلی

 آقای ساموئل عزیز

سلام

از اینکه بعد از چهار سال هنوز هم شاگرد سر به هوا و احساس مسلک و ساده انگار آخر کلاس رو به یاد دارید احساس غرور میکنم

من هم هنوز وقتی وارد فرهنگسرا میشم  از اتاق خالی انجمن شعر، کانون داستان و حتی راهرو های فرهنگسرا صدای شادی و خنده و سر وصدا و بحث های طولانی بچه های کلاس رو میشنوم ......چه سر و صدایی .........و صدای محکم و جدی استاد ساموئل که همیشه میگفت " کلاس شما به اندازه چهل تا کلاس سر وصدا میکنه".......... و ما که زیر چشمی به هم نگاه کردیم وشیرین ترین لبخند دنیا رو تجربه کردیم...................   شما درست میگین از شادترین لحظات زندگی من فقط صدای خنده هایی به یادگار مونده که از عکس ها به گوش میرسه.................

به روی چشم استاد

همه سعی ام رو میکنم تا کارم رو به نیشابور یا مشهد منتقل کنم

نگران من نباشید

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، عشق هوا مال من است

خنده های بلند.... بحث های فلسفی....جدل های طولانی ..... و خاطرات شیرین کلاس های استاد ساموئل مال من است

پس دیگه جایی برای نگرانی نیست

خیلی دوستون دارم استاد

مراقبه خودتون باشید

میسپارمتون دست خدا پیش اون که باشید خیالم راحته

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط مونا  | 

زاهدان.........

تیر ماه امسال درست یک سال میشه که من زاهدان رو ترک کردم ....... شهری که حتی تلخ ترین خاطراتش هم برام شیرین بود شیرین و دوست داشتنی ..........متنی که در ادامه میخونید نوشته دوست عزیزم سرکار خانوم "سارا حمیدی" ست  یکی از مهربونترین دوستام در زاهدان

سارای عزیزم

یاد لحظه لحظه با تو بودن مرا سبز میکند مرا جوانه میدهد مرا سیراب میکند

*************************************************************

ای که فصل ها با وجود تو رنگ گرفته

ای که دشت ها با وجود تو به گل نشسته

ای که حرف ها با وجود تو جان گرفته

ای که باد ها به میمنت حضور تو رقص بوسه به راه انداخته

ای که گل های آفتابگردان را به زانو در آورده..........

آری رویت را برگردان ، این من هستم

همان منی که وقتی رفتی تنها تر از هزاران من شد

بمان و دیگر برای ماندنت "تا" مگذار

بمان و هر لحظه برایم با تو بودن را تکرار کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:36  توسط مونا  | 

تو را چه میشود وطن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

غزلگریه

ای گره خلوت من ، بهانه هجرت من

بغض بد غربت من ،در شب خیس گم شدن

برگره خلوت من ،تو گره یی دگر مزن

یا بشکن شعر مرا ،یا تو به شعرم بشکن

یا بده پرواز مرا ، از نو بیاغاز مرا

یا بشکن شکن شکن ، هر چه به جا مانده ز من

شعر مرا حوصله کن ، درد مرا زمزمه کن

یا که بر این دهان من ، قفل گران تری بزن

زخم همه ستاره ها ، به شانه های خسته ات

به سینه می فشارمت،تو را چه میشود وطن؟؟؟؟؟؟

پنج سال پیش وقتی برای اولین بار ترانه "غزلگریه" شهیار قنبری رو میخوندم مصراع آخر ترانه برام قابل درک نبود .نمی فهمیدم چه احساسی ممکنه به وطنم داشته باشم که روزی بخوام اون رو در آغوش بگیرم......به سینه بفشارم .......و به حالش گریه کنم.......

این 22 خرداد هم میگذره مثل همه ی انتخابات ها ، راهپیمایی ها، و حضور های میلیونی مردم در صحنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط............... وقتی به چهل و هشت هزار انسانی فکر میکنم که 20 سال پیش به خاطر این مملکت کشته شدند( این آمار رو ارتش داده البته اگه بشه دیگه به آماری اعتماد کرد )

وقتی به سه میلیون جوان بیکاری فکر میکنم که دلشون به این خوشه که درس خوندن، لیسانس و فوق لیسانس گرفتن

وقتی به  دخترکوچولوی مهدکودک  فکر میکنم  زمانی که ازش پرسیدم چه آرزویی داری و  اون با چه اشتیاقی بهم جواب داد:مونا جون من آرزو دارم زود بزرگ شم

وقتی در مقابل انسان هایی که در گذشته این مملکت جون دادند، نیروی اراده و همتی که در حال حاضر در مملکت به بیکاری و پوچی می گذره، و شور و شوقی که برای بزرگ شدن وجود داره ، مناظره های آقایون کاندیدا رو میبینم

وقتی  از گذشته و امروز آینده رو تصور میکنم................

دوست دارم دستامو باز کنم........وطنم رو در آغوش بگیرم.......اون رو به سینه بفشارم .....و به حالش زار بزنم

شاید حالا می تونم احساس آقای شاعر رو درک کنم............

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:7  توسط مونا  | 

نا کجا آباد............

اعصابم خورده اعصابم خورده اعصابم خورده

چرا راه درست پیدا نمیکنم چرا نمیتونم یه راه درست بسازم هر روز که میگذره بد تر میشه  بیشتر میشه سخت تر میشه خدایا خودت این ماجرارو حلش کن تمومش کن من نمینونم راه درست پیدا کنم نمیتونم تصمیم بگیرم به هر راهی که فکر میکنم باز به بن بست میخورم راهایی که وجود داره راه هایی که به ذهن من میرسه هیچ کدوم درست نیست از هر کدوم برم باز میلنگم هیچ راهی رو نمیتونم بسازم نمیتونم فکر کنم مخم قفل کرده از هم پاشیده خدایا چی کار کنم. شده عین یک کلاف درهم و بر هم که دیگه سرشم پیدا کنی هیچ فایده ایی نداره اعصابم خورده...........................اینجا دیگه خودمم هیچ کسی همرام نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:25  توسط مونا  | 

عاشقانه ها(1)

نمیشود که تو باشی و شعر هم باشد

نمیشود که تو باشی ترانه هم باشد

نمیشود که تو باشی،

گلدان یاس هم باشد

نمیشود که تو باشی، بلور هم باشد

نمیشود که تو باشی،

من عاشق تو نباشم

نمیشود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من هزار بار خوب تر از این باشم

و باز هزار بار عاشق تر نباشم

نمیشود، میدانم

نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد.

نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:24  توسط مونا  | 

درباره دوست داشتن(2)

هرگز به کسی که دوستش دارید دوا ندهید

به او مربا یا نان بدهید

به او آرزو یا آسمان بدهید

اما هرگز به کسی که دوستش دارید دوا ندهید

چون هرچه به او بدهید

روزی به شما باز خواهد گرداند. . . . .

شل سیلور استاین(بخشی از یک ترانه)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط مونا 

دوره ارزانی...........

چه کسی میگوید که گرانی شده است؟

دوره ارزانی ست!

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان!

........و دروغ از همه چیز ارزانتر

و چه تخفیف بزرگی خورده ست

قیمت هر انسان...........

 

 (نمیدونم این قطعه مال کیه؟شما اگه میدونید به منم بگید)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:17  توسط مونا 

صبر..............

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود.....................این راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر............................آری شود و لیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه....................کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان..............................باشد کزان میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو...............................لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من.....................آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب................................یارب مباد آنکه گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی........................مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست....................سر ها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست...................دم در کش ارنه باد صبا را خبر شود 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:37  توسط مونا 

درباره "دوست داشتن"

دوستت دارم را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن!

که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست.

لئو بوسکالیا

////////////////////////////////////////

میخواهم بدون اسارت دوستت بدارم

با آزادی در کنارت باشم

بدون اصرار تو را بخواهم

با ناراحتی ترکت نکنم

با سرزنش از تو انتقاد نکنم

و با تحقیر به تو کمک نکنم

و اگر تو نیز با من چنین باشی،یکدیگر را غنی خواهیم کرد.

ویرجینیا ستیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:50  توسط مونا 

رنج................

 . . . . . هنوز پیشروی میکند ، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، همچو موجی رونده با سرعتی ثابت و با دامنه " دیروز_ فردا" پیر فرزانه بر بلندایی می ایستد، دست هایش را از دو سر میگشاید و همه را فرا میخواند:

(( تو هم میتوانی ایمان آوری که "رنج" تفاوتی ست بین آنچه هست و آنچه تو میخواهی باشد......

وقتی شرمسار گذشته ناقص خویشی،

یا وقتی نگران آینده نامعلوم خودی........................................بدان که در زمان حال زندگی نمیکنی. 

آن وقت رنج را تجربه میکنی، خود را بیمار می کنی و ناشادمان هستی.

بدان گذشته تو زمان حال بوده است.......................................و آینده ات زمان حال خواهد بود

"پس زمان حال تنها واقعییتی ست که میتوانی نجربه کنی".))

 

چهارشنبه شب

۸۳/۱۲/۱۹

ساعت ۹:۴۵شب

زاهدان_خوابگاه قدس

سمیرا

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

نازنینم سمیرا

در حسرت شب های آرام زاهدان

در حسرت روزهای عطش بارش

در حسرت لحظه لحظه با تو بودن......... میسوزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:19  توسط مونا 

اردیبهشت مبارک......

لبی به خنده باز کنببین چگونه از گلیخزان باغ مابهار میشود
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:27  توسط مونا  | 

عشق یعنی......

 

زاهد بودم ترانه گویم کردی

سر فتنه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی

مولانا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10:15  توسط مونا  | 

شهر خدا........

باد سردی تو اتاق می پیچه. پنجره رو محکم به دیوار می کوبه . پرده تا سقف بالا میره. تمام کاغذها از روی میز پایین میریزن. صدای ورق خوردن بی وقفه صفحه های کتاب ..........دکمه إستاپ رو میزنم کنترل رو یه گوشه میندازم _فیلم رو تصویر پسر سیاه پوستی  نگه داشته شده_

 بی اعتنا به سردی اتاق و غوغای پنجره روی تخت ولو میشم ، کتاب روی میز اروم گرفته اما کاغذهای سفید رو کف اتاق تکون میخورن باد هنوز میوزه.

انگار مغزمو خالی کردن ،فکرم کار نمیکنه، گیج گیجم ،به زور نفس میکشم ،حالت تهوع شدید، ضعف، انگار نمیتونم دیگه حرکت کنم قدرت فکر کردن و تمرکزمو کاملا از دست دادم............

صدای زنگ در میاد. احتمالا اومدن دنبال شاگرد مامان.......کلاس مامان تموم شده......... چون خواهرکوچیکم نیست پس حتما اول میاد اتاق من.......

چشامو رو هم میذارم تا فکر کنه خوابم . دوباره گیر نده "غذا خوردی" "شام بیارم"............. طبق معمول بدون در زدن میاد تو............ فکر کنم  اول میره طرفه پنجره اخه خیلی سرمایی تر از منه............ صدای بستن پنجره یعنی حدسم درست بوده ............حالا حضورشو درست جلو ام احساس میکنم زوم کرده رو چشمای من............. احتمالا داره فکر میکنه صدام کنه یا نه؟؟ من هنوز چشامو بستم.......... اخر طاقتش تموم میشه :مونا خوابی؟..........چشامو باز میکنم : اره خوابم

مامان خوشحال از اینکه بیدارم : میخوای یه چیزی بیارم بخوری؟ بی اعتنا جواب میدم : گشنم نیست

دوباره زوم کرده رو چشمای من........بهش میگم :چرا اینجوری نگام میکنی؟-حالت خوبه؟ ـاره خوبم........  مطمئنم باور نمیکنه ولی به روی خودش نمیاره .........نگاهشو از من برمیداره به دور و بر اتاق یه نگاهی می ندازه ـچقدر اتاقت سرده! ـپنجره باز بوده واسه اونه........... رو عکس پسر سیاه پوست صفحه کامپیوتر میمونه _چی نگاه  میکردی؟  _ شهر خدا   _مستنده؟   _ نه!

انگار میخواد هر جور شده سر صحبتو با من باز کنه .......من همچنان روی تخت افتادم.نمیدونم از کجا فهمیده حالم خوب نیست.همیشه همین طوره هیچی رو نمیتونم ازش پنهان کنم.......... میشینه کنار تخت دستشو از زیر گردنم رد میکنه میذاره رو شونم . صورتشو می چسبونه رو صورتم : به مامان نمیگی چی شده؟ _چرا میگم ! نمیشه دیگه حداقل عیدا شاگرد خصوصی قبول نکنی؟کل عید و تو کلاس کنکوری  این دو هفته رو تعطیلش کن دیگه _چرا میشه مامان ولی خوب این مامانش همکارم بود طفلکی خیلی هم استرس داره.......نمیذارم حرفش تموم شه : همه به نظر تو طفلکی اند به جز  بچه هات ..........حالا سرشو از رو صورتم برداشته من رومو طرف پنجره میکنم ......دستشو میذاره زیر چونم صورتمو طرف خودش برمیگردونه : اره همه طفلکی اند به غیر از تو ......تو فقط یه دختر بد اخلاقی که برای من از هزار جور مربا هم شیرین تره.........با اعتراض میگم : مامان دستات سرده ها !......با تعجب نگام میکنه : دستای من سرده یا اتاق تو؟.......... دوباره زوم میکنه رو چشام : به مامان نمیگی چی شده؟_هیچی نشده حالم خوبه!  ـمطمئنی؟ چشات که یه چیزه دیگه میگه .........همه نیرومو جمع میکنم تا بتونم محکم باهاش حرف بزنم :  حالم خوبه . گشنم نیست . اتاقمم اصلا سرد نیست فقط خوابم میاد همین!.............. هیچ وقت دروغای منو باور نمی کنه........ از کنار تختم بلند میشه تا بره........حالم از خودم به هم میخوره .........

 _ مامان!  ـجانم!.....خوشحالی تو صداش موج میزنه_چرا فکر کردی شهر خدا مستنده؟ _خب عکس این ادم سیاه پوست اسم شهر خدا فکر کردم باید راجع به مکه باشه تو عربستانم اکثرا سیاه پوستن .........

همه انرژیمو جمع میکنم تا رو تخت بشینم  به دیوار تکیه میدم یه لحظه چشام سیاهی میره  به روی خودم نمیارم ........این یه فیلم جناییه اصلا ربطی به مکه و این چیزا نداره .........جلو میاد و رو تخت میشینه....حالا اونه که سعی داره وانمود کنه اصلا متوجه حال خراب من نشده......_پس چرا اسمشو گذاشتن شهر خدا؟ـ چون یه همچین منطقه ایی وجود داره تو حومه یکی از شهرای برزیل......از سال 1960 تا 1970 به عنوان نا امنترین منطقه امریکای جنوبی شناخته شده اسم اصلی اون منطقه شهر خداست!

_ چه جالب! نمیدونستم! _ مامان من میخوام بدونم این شرایط هنوزم تو شهر خدا وجود داره! یعنی اوضاع تو شهر خدا هنوزم همین جوریه؟اصلا دوست دارم با یکی از ساکنین شهر خدا حرف بزنم..........حرف بزنم یعنی اینترنتی و این حرفا نباشه..... تو راهی به نظرت نمیرسه؟ غیر از اینترنت ..........مطمئنم اگه بخواد میتونه یه کاری کنه که من با خود کارگردانشم حرف بزنم.......یه ذره فکر میکنه .......امریکای جنوبی؟........خب چرا از حسین نمیپرسی؟ _کدوم حسین؟_پسر خالم! _اون مگه امریکای مرکزی نیست؟ـخوب الان اونجاست چند سال پیش شیلی و برزیل هم میرفت ..........من میخوام یکی  الان خود برزیل باشه بهم بگه  تو شهر خدا هنوزم همین وضعیت یا نه؟

_به فرضم که بگه اره هنوز همون وضعییته یا نه الان اون وضعیت نیست چه فرقی به حال تو داره؟_ هیچ فرقی! من فقط میخوام بدونم فکر کن از سر کنجکاوی......... اخه تو که ندیدی چه طور بچه های کوچولو  رو میکشتن........_اهااا خوب پس بگو باز پای بچه های کوچولو اومده وسط تو فرشته نجات شدی................ _ نه این حرفا نیست....این همه بچه تو دنیا به خاطر جنگ و گرسنگی و قحطی و مریضی میمیرن اما دیگه این جوریشو ندیده بودم که اسلحه بگیری به طرف یه بچه  بگی خودت بگو به دستت بزنم یا به پات؟ بعدم اسلحه رو بدی به دست یه بچه دیکه بگی بکشش  اگه این کارو بکنی یعنی تو بزرگ شدی..........چهره مامان تو هم رفت : این فیلما چیه نگا میکنی؟........یه ذره فکر کرد : من فقط یه کار میتونم برات بکنم  ترتیبی بدم با یه پزشک برزیلی صحبت کنی،کسی که الان تو برزیله به واسطه کارشم بیشتر شهرای برزیل رو دیده.........ـ کی هست؟ ـبچه یکی از همکاراست .ده سال پیش که میخواست بره برزیل منو بابات واسه بدرقه اش رفتیم .......ـفکر میکنی بعد از ده سال تو رو یادش مونده؟پارسال چندبار باهاش تلفنی حرف زدم ......ـمیخواستی بری برزیل؟......... ـ مامانش جراحی داشت اونم نمیتونست بیاد ایران .کارای بیمارستان مامانش با من بود..........ـچرا با تو؟ بچه ایی، شوهری .....میدونم بدش میاد امار زندگی کسی رو بده شمرده و محکم بهم میگه :همکارم همین یه بچه رو داره از شوهرشم جدا شده فوری حرفشو ادامه میده تا دیگه نتونم سوال بپرسم......شاید اون بتونه  اخبار جدیدتری راجع به شهر خدا بهت بده..........ـوای مامان خیلی دوست دارم.........میخندم اون نمیخنده.......

یه ذره جدی بهم میگه:_مونا یه شرط داره ها!_ چه شرطی؟شرطش اینه که فردا نگی مامان گذرناممو درست کن میخوام برم شهر خدا مهد کودک باز کنم............هردومون میزنیم زیر خنده........از اتاق میره بیرون.......دنیا هنوز دور سرم میچرخه..........ده دقیقه نمیگذره با سفره و بشقاب میاد تو..........ـ امشب اتاق تو شام میخوریم.......با اعتراض میگم ـمامان!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:34  توسط مونا  | 

نو شدن یا ادای نو شدن رو در اوردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم که شرجی یک اتفاق بارانیست

شبی تمام هستی خود را گریست در اینجا

تموم شد .یه سال دیگه هم تموم شد. یه اسفند دیگه هم تموم شد.

دوباره همه تصمیم گرفتن که نو بشن ،تازه بشن، عوض بشن ،دم دست ترین دلیل هم حتما طبیعته

چون اون داره نو میشه و عوض میشه پس همه میخوان که عوض بشن.متحول بشن

به نظر من اینکه ادم لباس و کفش نو بپوشه و کنار سیر و سماق و سمنو بشینه بعدم دعا کنه خدایا

منو متحول کن "حول حالنا الی احسن الحال " عوض شدن و نو شدن و تحولی اتفاق نمی افته!

نمیخوام بگم من یه ادم مدرنیته یا غربزده یا یه به اصطلاح روشنفکرم نه!

نمیخوام بگم این سنت ها اشتباست یا حتی راجع به اونا اشکال تراشی کنم اصلا!

متاسفانه یا خوشبختانه من ادم سنت گرایی ام که هم سنت های ملی و هم سنت های مذهبی برام ارزش داره...........

میخوام راجع به خود نو شدن و تازه شدن حرف بزنم

میخوام بگم فرق هست بین نو شدن و ادای نو شدن و در اوردن.........

لباس و کفش نو خیلی خوبه سفره هفت سین. شیرینی .دیدو بازدید. روبوسی .خنده .تبریک عید. همه عالیه

بهار و گل وسبزه و شکوفه وصدای اواز پرنده ها هم قشنگ و دوست داشتنی ست

اما هیچ کدوم دلیل برنو شدن و تازه شدن و تحول نیست حتی به نظر من باعث نو شدن هم نمیشه

اینکه از دامن کوه و دشت و صحرا گل و سبزه روییده  دلیل نمیشه منی که تو خونم نشستم رو متحول کنه یا نو کنه یا عوض کنه

نو شدن و تازه شدن بها داره ،بهاشم کم نیست، هر کسی نمیتونه بهاشو بپردازه یا بهتر بگم تحملشو نداره

من فکر میکنم اون کسی حقیقتا نو میشه و مثل بقیه ادای نو شدن رو در نمیاره  که تحمل پرداخت بهای نو شدن رو داشته باشه و بهای نو شدن...... لحظه اییست که کارد به استخوون ادم میرسه لحظه ایی که دیگه نمیتونه تحمل کنه تو اون لحظه ست که همه چی معلوم میشه

ادمی که تحمل پرداخت بهای نو شدن و تازه شدن و نداره خودکشی میکنه میمیره

ادمی که از عوض شدن و تحول چیزی نمیدونه تصمیم میگیره با شرایط مبارزه کنه مقاوت کنه  شرایطشو عوض کنه

 این ادم کار اسب عصاری رو میکنه بعد از یه مدت دوباره میرسه به همین نقطه تموم شدن تحمل

اما ادمی که تصمیم داره نو بشه و تازه بشه  اون شرایطو عوض نمیکنه خودشو با شرایط وفق میده با شرایط مبارزه نمیکنه در راستای اونا حرکت میکنه مقاومت نمیکنه ولی محکم قدم برمیداره تا بتونه از بدترین شرایط بهترین استفادرو بکنه

از گل و سبزه و عید شروع کردم تا بگم

برای نو شدن و عوض شدن و عید و سفره هفت سین و گل و سبزه لازم نیست

وقتی تصمیم بگیرید خودتون رو با شرایط هماهنگ کنید  ومحکم به سمت هدفتون حرکت کنید

اون موقع شما دائما نو و تازه هستین  چون شرایط زندگی ادم همیشگی نیست و دائم عوض میشه

پیدا کردن یه دوست جدید ،خوندن یه کتاب، دیدن یه تابلو نقاشی، حتی حس بعد از بوییدن یه شاخه اقاقی

میتونه شرایط زندگی رو عوض کنه

به فرایند زندگی اعتماد کنید

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:27  توسط مونا  | 

سال نو مبارک

دوباره عید

دوباره سفره هفت سین

دوباره کفش و لباس نو. عیدی. شیرینی. دید و بازدید. روبوسی . خنده و تبریک.

دوباره بهار . گل . سبزه .صدای دوست داشتنی موسی کوتقی ها وعطر مست کننده شکوفه ها

همه چیز مهیاست برای یک اغاز

اغازها همه در یک چیز مشترکند همه نگران کننده و دلهره اورند شاید همین دلهره و نگرانیه که باعث شده یک اغاز همیشه سخت به نظر برسه

مثل اغاز یه دوستی، اغاز یه زندگی، یا اغاز دوره دانشجویی

اما من فکر میکنم اغاز یک سال نگران کننده ترین اغازهاست

بزرگترین نگرانی در اغاز یک دوستی اینه که اون دوستی به دشمنی تبدیل شه

بزرگترین نگرانی در اغاز یک زندگی اینه که اون زندگی به جدایی ختم بشه

و بزرگترین نگرانی در اغاز هر دوره ایی اینه که به هدفی که در اون دوره داریم نرسیم

اما بزرگترین نگرانی در اغاز یک سال اینه که...................نکنه پایان این سال رو نبینیم

نکنه امسال اخرین سال باشه، این اغاز اخرین اغاز........

دوستی و زندگی مشترک و اغاز هر دوره ایی رو میشه با تحقیق درست . سازگاری و تحمل .تلاش و کوشش به یه سرانجام خوب منتهی کرد یا حداقل با این کارها نگرانی برای چگونگی پایانش رو کم کرد

اما برای اون لحظه ایی که گفتند کات .فرصت شما در همینجا به پایان میرسه باید چی کار کرد؟

نگرانی برای این لحظه ما فوق همه نگرانی های دنیاست

برای از بین بردن یا حتی کم کردن نگرانی این لحظه باید چی کار کرد؟

نظر شما چیه؟

اگر عقل انسان میگه برای هر معلولی علتی وجود داره پس برای این سوال هم حتما جوابی وجود داره

به نظر من این نگرانی بی علت نیست...........

منتظر نظرای قشنگتون هستم

راستی سال نو مبارک

بهاری باشید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:19  توسط مونا  | 

با مرضیه فصیحی..........

من نه شاعرم نه نویسنده.من فقط یه آدم معمولی ام که گاهی از تلاطم های دلش برای ارامش دل کاغذ درددل میکنه.........قطعه زیر بازنویسی شده ی متنی ست که نزدیک به چهار سال پیش نوشتم . از تو "نازنین خواننده" میخوام که خالص ترین و بکر ترین احساسی که درست بعد از خوندن این قطعه پیدا میکنی رو برام بنویسی.از پاکی نگاه اطلسی گونت متشکرم.

قهقهه سکوت را میشنوی؟

فضا اکنده از بوی تنهاییست

و سنگینی حجم غمبار بودن که مرا میساید و میتراشد تمام اتاق را پر کرده است

شب شرنگ تلخ خود را در جام لحظه ها میریزد و لحظه ها بی اعتنا به التماس ثانیه ها سر میکشند

مست میشوند.می پرست میشوند

لحظه های مست من، لحظه های شب پرست من، به تن عریان پنجره حمله میکنند

قطره قطره پنجره عرق کرده است..........

فضا از بوی رطوبت تعفن بار تن لحظه ها پر میشود

من احساس میکنم که کسی روحم را میساید.میتراشد

تن خیس پنجره زیر سنگینی ثانیه های مست ناله میکند

لولای پیرغرولند کنان بیدار میشود. پنجره را سرزنش میکند. غلتی میزند و باز به خواب میرود

من به این دیوارها فکر میکنم

دیوارهای ساده و بی الایش اتاق من،چه مهرمندانه این لحظات مست نمناک را تحمل میکنند  نمیشکنند می ایستند حتی.......خم به ابرو نمی اورند

از غلتیدن لولاها باد چون همیشه هراسان وارد میشود

قهقهه سکوت را میشکند. بوی نفرت بار جام های شرنگ را نفس میکشد.نفس میکشد و نفس میکشد

همه جا بوی باد گرفته است

لحظه های مست ثانیه های سرکش می پرست از پنجره دست میکشند به باد نگاه میکنند

پنجره ارام میگیرد

من دردمندانه فریاد میزنم پس کی این لحظه ها تمام میشوند

باد با قدرت غریب نفرت به لحظه های مست نهیب میزند.داد میکشد.سکوت را سلاخی میکند...........

اما شرنگ شب ثانیه ها را سنگ کرده است.

این سنگینی حجم غمبار بودن مرا میساید.روح مرا میساید. میتراشد.

باد ناامید از درز پنجره بیرون میرود.سکوت دوباره جان میگیرد

و ثانیه های مست معصومیت پنجره را میبلعند...................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:14  توسط مونا  | 

پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست

برای پیدا کردن چندتا دست نوشته قدیمی توی کتاب خونه کوچیکم پرسه میزدم که چشمم خورد به کتاب پرواز کن تا اسمان عشق ابی ست سروده اقای علیرضا شیدا. چنان رایحه روح نوازی از غزل های کتاب به مشام میرسید که نتونستم از اون بگذرم و تصمیم گرفتم وبلاگم رو با غزل عطراگین کنم

امشب نگاه ثانیه ها عاشقانه است

در چشم های سبز تو باغ ترانه است

دارد گل ِحضور  تو را جار میزند

این عطر آشنا که در اطراف خانه است

یک ذره از پیاله خورشید میزنم

اینَک که نور لطف به چشم زمانه است

باید خیال بی تو شدن را ز یاد برد

حالا که بغض،منتظر یک بهانه است

نه میرسم به تو، نه ز تو دور میشوم

صد بار استخاره گرفتم میانه است

هر جا نبودن تو قدم پیش می نهد

در فعل لطف واکنش ظالمانه است

حتی نسیم بی تو ستمکار و تند خوست

در دست های عاطفه اش تازیانه است

برگرد ای نگاه کبوتر که اشک من

دارد فریب می دهدت شکل دانه است

باید همیشه زنده بماند زبان عشق

اتش دوام زندگی اش از زبانه است

هرجا خیال با پر سیمرغ می پرد

پرواز شعر را سفری جاودانه است

دست تبر گزند نزد پای شوق را

در روح این درخت هزاران جوانه است

از حدس من فراتری ای عشق تیز پر

آن سوتر از سپهر تو را آشیانه است

ای سنگهای بی سرو پا از هجومتان

روی تمام پنجره ها یک نشانه است

خورشید روی اسب سپیدش سوار شد

شب با تمام سرعت ممکن روانه است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:7  توسط مونا  | 

خونه تکونی.........وبلاگ تکونی........دل تکونی.........

روزی که تصمیم گرفتم تو وبلاگ "قدغن" بنوسیم

وقتی میخواستم از یک خاطره خاک خورده یه وبلاگ زنده و زیبا و تآمل برانگیز بسازم

هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که هم خودم از این کار اینقدر لذت ببرم ،هم بتونم این لذت رو به بقیه منتقل کنم.

اما.........اما هر چی بیشتر مینویسم جای خالیه مدیر وبلاگ و سایر نویسنده های وبلاگمونو بیشتر احساس میکنم.

 از خووندن نوشته های قبلی وبلاگ اینطور دستگیرم شده که مدیر وبلاگ نویسنده زبر دستی که تیز بینی و ریز بینی نگاهش روزمرگی ذهن رو تحمل نمیکنه  و تآلم و تبسم قلمش باعث تآمل ذهن مخاطبش میشه

و به نظرم اومد اون چیزی که باعث این نگاه تیز بین و قوت قلم و چیره دستی در درگیر کردن ذهن مخاطبش شده ،ردپای پر رنگ وجدان که در کالبد نوشته های اقای نویسنده اشکارا به چشم میخوره

ردپایی که حاکی از عقاید وجدان گرایانست و شاید همین دلیلی باشه که انتقادش،تحسینش،نظرش و   نوشتش اینقدر  قابل درک شده

و تنها از این مطمئنم کسی که دلش در خدمت وجدانش باشه سخت ترین نوع زندگی رو انتخاب کرده

و دو نویسنده دیگه که دو نوشته قشنگشون تنها یادگارهایی از اون هاست که تو وبلاگ باقی مونده 

نمیدونم چرا رفتن؟نمیدونم چرا نمیخوان برگردن؟نمیدونم چرا نمیخوان باز دوباره تو وبلاگمون بنویسن؟فقط میدونم این وبلاگ و من همیشه منتظر نوشته های سبز و افتابیشون میمونیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:12  توسط مونا  | 

با قیصر امین پور............

چه اسفند ها..........اه!

چه اسفند ها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها میرسی

از همین راه!

......................................................

مردم همه تو را به خدا

 سوگند میدهند

اما برای من

تو ان همیشه ایی

که خدا را به تو سوگند میدهم

......................................................

اواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمیکند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

ان گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

ان روز های خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت

"ایا" ز یاد رفت و "چرا "در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و افرین و دعا در گلو شکست

تا امدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا.........در گلو شکست

.......................................................

این روزها که میگذرد

شادم

این روزها که میگذرد

شادم

که میگذرد

این روزها 

شادم

که میگذرد  

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط مونا  | 

ادراک متقابل نه فنای متقابل

همسفر!

در ین راه طولانی  -که ما بی خبریم و چون باد میگذرد-  بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند مخواه که یکی شویم.مطلقآ یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری من همان را به همان شدت دوست داشته باشم وهر چه من دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک اواز را بپسندیم یک ساز را یک کتاب را یک طعم را و یک شیوه نگاه کردن را.مخواه که انتخابمان یکی باشد سلیقمان یکی و رویامان یکی.

همسفر بودن و هم هدف بودن ابدآ به معنای شبیه بودن وشبیه شدن نیست وشبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است !

عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.بخواه که در عین یکی بودن یکی نباشیم.بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید!

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیزی که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ما را به نقطه مطلقآ واحدی برساند

بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل............

من کامو را بر سارتر ترجیح میدهم .صادقی را بر ساعدی .باخ را بر بتهوون ترجیح میدهم . عود را بر جملگی سازها.  کوه را به دریا. دالی را به پیکاسو. شاملو را حتی به نیما

اما تو ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را.پیانو وسنتور را بر عود ترجیه میدهی.نه دالی را طالبی نه پیکاسو را.ونگوک را به هردو ترجیح میدهی. شاملو را دوست داری اما نه هرگز به قدر سهراب سپهری دریا را دوست داری اما نه هرگز دریایی را که باید حسرت زده به ان نگریست

بیا درباره همه اینها به گفتگو بنشینیم! بیا بحث کنیم!بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!بیا کلنجار برویم!

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم و این غلبه منجر به این شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به  عکس.مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است تفاهم بهتر از تسلیم شدن است 

تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی وسهراب را درست تا آن زمان ساعدی وسهراب مرا به تفکر وشناخت به زنده بودن وحرکت کردن وادار می کند اگر تو همه من شوی من وتو سهراب را کشده ایم وساعدی را و بسیاری را

عزیزمن بیا حتی اختلاف های اساسی و اصولی مان رادر بسیاری از زمینه ها تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی .شور وحال و زندگی می بخشد نه پژمردگی وافسردگی و مرگ حفظ کنیم .

من وتو .تو و من .حق دار یم در برابر هم قد علم کنیم و حق دار یم بسیاری از نظرات و عقاید یکدیگر را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم

گمان میکنم این از جمله اخرین حقوقی است که در جهان کنونی برای انسانها باقی مانده است:این حق که در خانه خود .در اتاق خود .در خلوت خود .در باب بسیاری از مسائل من جمله سیاست و ارمان های سیاسی  اختلاف نظر داشته باشند.

عزیز من!دو نیمه زمانی به راستی یکی میشوند و از دو تنها یک جمع کامل میسازند که بتوانند کمبود های هم را جبران کنند نه انکه عین مطلق هم شوند چیزی بر هم مضاعف نکنند و مسائل خاص و تازه یی را پیش نکشند

پس بانو! بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.

بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان .رفتارمان .حرف زدن مان و سلیقمان کاملآ یکی نشود

و فرصت بدهیم که خرده اختلافهایمان و حتی اختلاف های اساسی مان باقی بماند

و هرگز اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم

عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

نادر ابراهیمی

کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم

نامه سی و چهارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:11  توسط مونا  | 

با فالکو..............

"فالکو نام مستعار فرانک ژاکوبز(=جاکوبز) شاعر و اهنگساز.نوازنده و خواننده اتریشی-امریکایی(با

اصلیت فرانسوی)است که در سال ۱۹۶۳ در نیویورک متولد شد 

بهره گیری از عنصر طنز در نقد مسائل اجتمایی و روابط ادمها در جامعه شاید بزرگترین مشخصه اشعار و

 قطعات فالکو باشد

فالکو با البوم "امادئوس" و یا "با دیوانه بخوان" به شهرت جهانی رسید"

این مقدمه ایی بود از خانم "چیستا یثربی" نویسنده و مترجم قدرتمندی که  راجع به

فالکو در کتاب "باغ وحش رویای" نوشته بود 

باغ وحش رویایی در واقع دو کتاب در غالب یک کتابه

اولی باغ وحش رویایی از "شل سیلور استاین" و دومی "هجده سال به بالا ممنوع" از فالکو 

بعضی از شعرای فالکو رو از همون کتاب با هم میخونیم......................

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

هدیه سال نو از خدا

خدایا

برای سال نو

ازت شیرینی میخوام

با یه لباس قشنگ

یه عروسک گنده

و اگه ممکنه  "یه ذره عشق"

حتی اگه فقط یه ذره کوچولو مونده باشه

/////////////////////////////////////////////////////////////////////

لطفآ دوستم نداشته باش

برای اینکه دوستم داشته باشی

هر کاری بگویی میکنم

قیافه ام را عوض میکنم

همان شکلی میشوم که تو میخواهی

اخلاقم را عوض میکنم

همان طوری میشوم که تو میخواهی

حتی صدایم را عوض میکنم

همان حرف هایی را میزنم که تو میخواهی

اصلآ اسمم را هم عوض میکنم

 هر اسمی که میخواهی روی من بگذار

خب حالا دوستم داری؟

نه-صبر کن

لطفآ دوستم نداشته باش

چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی حال خودم هم از خودم به هم میخورد 

//////////////////////////////////////////////////////////////////

خورشید را میدزدم

خورشید را میدزدم

فقط برای تو

میگذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو میگویم چقدر دوستت دارم!

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. میدانم!

 اخ.................فردا!

راستی چرا فردا نمیشود؟

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟!

////////////////////////////////////////////////////////////////////////

وقتی بزرگ شدم

وقتی بزرگ شدم

میخواهم هر کسی باشم

به جز یک پدر بداخلاق

یک راننده اتوبوس بی حوصله

یک ادم عصبانی

یا یک ادم ناامید که با همه دعوا دارد

و یا ادم گنده ای  که بیهوده باد توی دماغ می اندازد

خب مثل اینکه دیگر ادمی نمانده............

پس بهتر است فعلآ  بزرگ نشوم

تا ببینم بعد چه میشود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط مونا  | 

خنده دلگشای تو.......

تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو

پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی میکشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه در خور همند

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

شور و شراب عشق تو  ان نفسم رود زسر

کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو

شاه نشین چشم من تکیگه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو


با نادر ابراهیمی................

زندگی

بدون روزهای بد نمی شود

بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم

اما روزهای بد همچون برگهای پاییزی

باور کن که شتابان فرو میریزند

و در زیر پاهای تو اگر بخواهی استخوان میشکنند

و درخت

استوار و مقاوم  برجای میماند

عزیز من!

برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت

و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت

سهمی از یاد نرفتنی دارند...................

نامه بیست و سوم

کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:12  توسط مونا  |