مردی با خود زمزمه کرد :
خدایا با من حرف بزن
یک سار شروع به خواندن کرد
اما مرد نشنید . . .
فریاد بر آورد : خدایا با من حرف بزن یا بگذار تو را ببینم
ستاره ایی درخشید
اما مرد ندید . . .
مرد فریاد کشید: یک معجزه نشانم بده
نوزادی متولد شد
اما مرد توجهی نکرد . . .
پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:
خدایا لمسم کن و بگذار بدانم اینجا حضور داری
در همین موقع خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد . . .
برگرفته از کتاب "مشکلات را شکلات کنید"
نوشته "مسعود لعلی"
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط مونا
|
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط مونا
|
عاشقه سبک خراسانی ام
سنگین و زمخت و محکم
سبک م.الف.امید
سبکی که میخکوبم میکنه........ رهام میکنه......مشتاقم میکنه...........نه!
.........سبکی که بهم احساس" زنده بودن" میده
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی .
من گمانم زندگی باید همین باشد . . . .
***********************************
نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بی کران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعت هاست می بارد
در شب دیوانه غمگین
که چو دشت، او هم دل ِ افسرده ایی دارد
در شب دیوانه غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران، آه ، ساعت هاست؛
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر؛
نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر. . .
************************************
گفته ام آری و میگویم
این دگر نقل و حکایت نیست
و بگویم نیز و خواهم گفت
حسب حال است ، این شکایت نیست
هر حکایت دارد آغازی و انجامی؛
جز حدیث "رنج انسان" " غربت انسان"
آه ! گویی هرگز این غمگین حکایت را
هر چها باشد ، نهایت نیست .
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط مونا
|