تبليغاتX
F O R B I D D E N

F O R B I D D E N

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود 

.

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:40  توسط مونا  | 

مهدی آذر یزدی.........

درست یادم نیست چند سالم بود فقط یادمه تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم . مشهد بودیم . یه روز عصرمامان _مثل همیشه خسته_ از کلاسش اومد. پریدم جلوش

_خریدی؟

_ آره مامان بیا ....

.یه کتاب با جلد سبز بهم داد که روش عکس چند تا دختر بچه و پسر بچه بود که می خندیدن

 یادمه میخواستم اسم کتابو بخونم اما همون کلمه اول گیر کردم قصه.....

.هزار جور خوندمش _به فتحه ق و به ضمه ص،به ضمه ق و به کسره ص_کلی کلمه عجیب غریب در اومد

 آخر مامان درستشو برام خوند" قصه"

 شاید یک ربع طول کشید که اسم کتابو کامل خوندم "قصه های خوب برای بچه های خوب"

 با تعجب پرسیدم : یعنی بچه های بد نباید این قصه ها رو بخونن؟

_یعنی بچه های بد هم اگه بخونن بچه های خوبی میشن

کتابو ورق زدم

_این که عکس نداره.تو که گفتی برات یه کتابی میخرم روش عکس یه دخترداره با شنل قرمز

_نداشت مامان

_این چیه گرفتی....... من اینو نمیخوام .........

 کتابو پرت کردم گوشه خونه رفتم دنبال بازی.

.............تا کلاس چهارم ابتدایی که قرار شد هر کدوم از بچه ها یه کتاب بیارن تا یه کتاب خونه تو کلاس داشته باشیم آخر سال هم هر کی کتابشو ببره

رفتم زیر زمین چشمم خورد به کتاب" قصه های خوب برای بچه های خوب" اسممو روش نوشتم و دادم به خانوم معلمم ........

آخرای سال که خانوم معلم داشت کتابای بچه هارو پس می داد پرسید : بچه ها کدوم کتاب رو بیشتر دوست داشتین؟

 تقریبا همه گفتن" قصه های خوب برای بچه های خوب"

دوم راهنمایی که شدم قرار شد  زنگای انشا هر بار یه نفر یه داستان از شاهنامه یا کلیله و دمنه یا حکایات سعدی رو بخونه روزی که نوبت من شد  کتاب " قصه های خوب برای بچه های خوب" رو بردم و

یکی از داستان ها شو که اقتباس از مرزبان نامه بود خوندم.......

دبیرستانی که شدم  یکروز معلم زبانم از بچه ها خواست هر کدوم داستان یک ضرب المثل فارسی رو به انگلیسی ترجمه کنن باز از روی این کتاب یک داستان کوتاه ترجمه کردم......

وقتی قرار شد برم زاهدان کتابای داستان و شعرمو جمع کردم توی کارتون بذارم تا این مدت که نیستم دست هر کسی نیفته

چشمم خورد به کتاب " قصه های خوب برای بچه های خوب" نوشته مهدی آذر یزدی ....... کاش میشد ببینمش.........با خودم گفتم حتما طرف از این استاد دانشگاهای تازه به دوران رسیدست که  فقط بلدن یه کت و شلوار بپوشن و یه سامسونت به خودشون آویزون کنن بعد هم به اسم ادبیات کودک و نوجوان واسه خودشون نون دونی راه بندازن............. کتاب رو تو کارتون گذاشتم

تلویزون اعلام کرد:  مهدی آذر یزدی در گذشت؛عکسشو نشون داد. خونشو نشون داد. باهاش حرف زد

اون لحظه فقط دوست داشتم بمیرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:49  توسط مونا  | 

در پاسخ به سومین کامنت از پست قبلی

 آقای ساموئل عزیز

سلام

از اینکه بعد از چهار سال هنوز هم شاگرد سر به هوا و احساس مسلک و ساده انگار آخر کلاس رو به یاد دارید احساس غرور میکنم

من هم هنوز وقتی وارد فرهنگسرا میشم  از اتاق خالی انجمن شعر، کانون داستان و حتی راهرو های فرهنگسرا صدای شادی و خنده و سر وصدا و بحث های طولانی بچه های کلاس رو میشنوم ......چه سر و صدایی .........و صدای محکم و جدی استاد ساموئل که همیشه میگفت " کلاس شما به اندازه چهل تا کلاس سر وصدا میکنه".......... و ما که زیر چشمی به هم نگاه کردیم وشیرین ترین لبخند دنیا رو تجربه کردیم...................   شما درست میگین از شادترین لحظات زندگی من فقط صدای خنده هایی به یادگار مونده که از عکس ها به گوش میرسه.................

به روی چشم استاد

همه سعی ام رو میکنم تا کارم رو به نیشابور یا مشهد منتقل کنم

نگران من نباشید

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، عشق هوا مال من است

خنده های بلند.... بحث های فلسفی....جدل های طولانی ..... و خاطرات شیرین کلاس های استاد ساموئل مال من است

پس دیگه جایی برای نگرانی نیست

خیلی دوستون دارم استاد

مراقبه خودتون باشید

میسپارمتون دست خدا پیش اون که باشید خیالم راحته

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط مونا  |