عشق یعنی......
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
مولانا
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
مولانا
باد سردی تو اتاق می پیچه. پنجره رو محکم به دیوار می کوبه . پرده تا سقف بالا میره. تمام کاغذها از روی میز پایین میریزن. صدای ورق خوردن بی وقفه صفحه های کتاب ..........دکمه إستاپ رو میزنم کنترل رو یه گوشه میندازم _فیلم رو تصویر پسر سیاه پوستی نگه داشته شده_
بی اعتنا به سردی اتاق و غوغای پنجره روی تخت ولو میشم ، کتاب روی میز اروم گرفته اما کاغذهای سفید رو کف اتاق تکون میخورن باد هنوز میوزه.
انگار مغزمو خالی کردن ،فکرم کار نمیکنه، گیج گیجم ،به زور نفس میکشم ،حالت تهوع شدید، ضعف، انگار نمیتونم دیگه حرکت کنم قدرت فکر کردن و تمرکزمو کاملا از دست دادم............
صدای زنگ در میاد. احتمالا اومدن دنبال شاگرد مامان.......کلاس مامان تموم شده......... چون خواهرکوچیکم نیست پس حتما اول میاد اتاق من.......
چشامو رو هم میذارم تا فکر کنه خوابم . دوباره گیر نده "غذا خوردی" "شام بیارم"............. طبق معمول بدون در زدن میاد تو............ فکر کنم اول میره طرفه پنجره اخه خیلی سرمایی تر از منه............ صدای بستن پنجره یعنی حدسم درست بوده ............حالا حضورشو درست جلو ام احساس میکنم زوم کرده رو چشمای من............. احتمالا داره فکر میکنه صدام کنه یا نه؟؟ من هنوز چشامو بستم.......... اخر طاقتش تموم میشه :مونا خوابی؟..........چشامو باز میکنم : اره خوابم
مامان خوشحال از اینکه بیدارم : میخوای یه چیزی بیارم بخوری؟ بی اعتنا جواب میدم : گشنم نیست
دوباره زوم کرده رو چشمای من........بهش میگم :چرا اینجوری نگام میکنی؟-حالت خوبه؟ ـاره خوبم........ مطمئنم باور نمیکنه ولی به روی خودش نمیاره .........نگاهشو از من برمیداره به دور و بر اتاق یه نگاهی می ندازه ـچقدر اتاقت سرده! ـپنجره باز بوده واسه اونه........... رو عکس پسر سیاه پوست صفحه کامپیوتر میمونه _چی نگاه میکردی؟ _ شهر خدا _مستنده؟ _ نه!
انگار میخواد هر جور شده سر صحبتو با من باز کنه .......من همچنان روی تخت افتادم.نمیدونم از کجا فهمیده حالم خوب نیست.همیشه همین طوره هیچی رو نمیتونم ازش پنهان کنم.......... میشینه کنار تخت دستشو از زیر گردنم رد میکنه میذاره رو شونم . صورتشو می چسبونه رو صورتم : به مامان نمیگی چی شده؟ _چرا میگم ! نمیشه دیگه حداقل عیدا شاگرد خصوصی قبول نکنی؟کل عید و تو کلاس کنکوری این دو هفته رو تعطیلش کن دیگه _چرا میشه مامان ولی خوب این مامانش همکارم بود طفلکی خیلی هم استرس داره.......نمیذارم حرفش تموم شه : همه به نظر تو طفلکی اند به جز بچه هات ..........حالا سرشو از رو صورتم برداشته من رومو طرف پنجره میکنم ......دستشو میذاره زیر چونم صورتمو طرف خودش برمیگردونه : اره همه طفلکی اند به غیر از تو ......تو فقط یه دختر بد اخلاقی که برای من از هزار جور مربا هم شیرین تره.........با اعتراض میگم : مامان دستات سرده ها !......با تعجب نگام میکنه : دستای من سرده یا اتاق تو؟.......... دوباره زوم میکنه رو چشام : به مامان نمیگی چی شده؟_هیچی نشده حالم خوبه! ـمطمئنی؟ چشات که یه چیزه دیگه میگه .........همه نیرومو جمع میکنم تا بتونم محکم باهاش حرف بزنم : حالم خوبه . گشنم نیست . اتاقمم اصلا سرد نیست فقط خوابم میاد همین!.............. هیچ وقت دروغای منو باور نمی کنه........ از کنار تختم بلند میشه تا بره........حالم از خودم به هم میخوره .........
_ مامان! ـجانم!.....خوشحالی تو صداش موج میزنه_چرا فکر کردی شهر خدا مستنده؟ _خب عکس این ادم سیاه پوست اسم شهر خدا فکر کردم باید راجع به مکه باشه تو عربستانم اکثرا سیاه پوستن .........
همه انرژیمو جمع میکنم تا رو تخت بشینم به دیوار تکیه میدم یه لحظه چشام سیاهی میره به روی خودم نمیارم ........این یه فیلم جناییه اصلا ربطی به مکه و این چیزا نداره .........جلو میاد و رو تخت میشینه....حالا اونه که سعی داره وانمود کنه اصلا متوجه حال خراب من نشده......_پس چرا اسمشو گذاشتن شهر خدا؟ـ چون یه همچین منطقه ایی وجود داره تو حومه یکی از شهرای برزیل......از سال 1960 تا 1970 به عنوان نا امنترین منطقه امریکای جنوبی شناخته شده اسم اصلی اون منطقه شهر خداست!
_ چه جالب! نمیدونستم! _ مامان من میخوام بدونم این شرایط هنوزم تو شهر خدا وجود داره! یعنی اوضاع تو شهر خدا هنوزم همین جوریه؟اصلا دوست دارم با یکی از ساکنین شهر خدا حرف بزنم..........حرف بزنم یعنی اینترنتی و این حرفا نباشه..... تو راهی به نظرت نمیرسه؟ غیر از اینترنت ..........مطمئنم اگه بخواد میتونه یه کاری کنه که من با خود کارگردانشم حرف بزنم.......یه ذره فکر میکنه .......امریکای جنوبی؟........خب چرا از حسین نمیپرسی؟ _کدوم حسین؟_پسر خالم! _اون مگه امریکای مرکزی نیست؟ـخوب الان اونجاست چند سال پیش شیلی و برزیل هم میرفت ..........من میخوام یکی الان خود برزیل باشه بهم بگه تو شهر خدا هنوزم همین وضعیت یا نه؟
_به فرضم که بگه اره هنوز همون وضعییته یا نه الان اون وضعیت نیست چه فرقی به حال تو داره؟_ هیچ فرقی! من فقط میخوام بدونم فکر کن از سر کنجکاوی......... اخه تو که ندیدی چه طور بچه های کوچولو رو میکشتن........_اهااا خوب پس بگو باز پای بچه های کوچولو اومده وسط تو فرشته نجات شدی................ _ نه این حرفا نیست....این همه بچه تو دنیا به خاطر جنگ و گرسنگی و قحطی و مریضی میمیرن اما دیگه این جوریشو ندیده بودم که اسلحه بگیری به طرف یه بچه بگی خودت بگو به دستت بزنم یا به پات؟ بعدم اسلحه رو بدی به دست یه بچه دیکه بگی بکشش اگه این کارو بکنی یعنی تو بزرگ شدی..........چهره مامان تو هم رفت : این فیلما چیه نگا میکنی؟........یه ذره فکر کرد : من فقط یه کار میتونم برات بکنم ترتیبی بدم با یه پزشک برزیلی صحبت کنی،کسی که الان تو برزیله به واسطه کارشم بیشتر شهرای برزیل رو دیده.........ـ کی هست؟ ـبچه یکی از همکاراست .ده سال پیش که میخواست بره برزیل منو بابات واسه بدرقه اش رفتیم .......ـفکر میکنی بعد از ده سال تو رو یادش مونده؟پارسال چندبار باهاش تلفنی حرف زدم ......ـمیخواستی بری برزیل؟......... ـ مامانش جراحی داشت اونم نمیتونست بیاد ایران .کارای بیمارستان مامانش با من بود..........ـچرا با تو؟ بچه ایی، شوهری .....میدونم بدش میاد امار زندگی کسی رو بده شمرده و محکم بهم میگه :همکارم همین یه بچه رو داره از شوهرشم جدا شده فوری حرفشو ادامه میده تا دیگه نتونم سوال بپرسم......شاید اون بتونه اخبار جدیدتری راجع به شهر خدا بهت بده..........ـوای مامان خیلی دوست دارم.........میخندم اون نمیخنده.......
یه ذره جدی بهم میگه:_مونا یه شرط داره ها!_ چه شرطی؟شرطش اینه که فردا نگی مامان گذرناممو درست کن میخوام برم شهر خدا مهد کودک باز کنم............هردومون میزنیم زیر خنده........از اتاق میره بیرون.......دنیا هنوز دور سرم میچرخه..........ده دقیقه نمیگذره با سفره و بشقاب میاد تو..........ـ امشب اتاق تو شام میخوریم.......با اعتراض میگم ـمامان!
دلم که شرجی یک اتفاق بارانیست
شبی تمام هستی خود را گریست در اینجا
تموم شد .یه سال دیگه هم تموم شد. یه اسفند دیگه هم تموم شد.
دوباره همه تصمیم گرفتن که نو بشن ،تازه بشن، عوض بشن ،دم دست ترین دلیل هم حتما طبیعته
چون اون داره نو میشه و عوض میشه پس همه میخوان که عوض بشن.متحول بشن
به نظر من اینکه ادم لباس و کفش نو بپوشه و کنار سیر و سماق و سمنو بشینه بعدم دعا کنه خدایا
منو متحول کن "حول حالنا الی احسن الحال " عوض شدن و نو شدن و تحولی اتفاق نمی افته!
نمیخوام بگم من یه ادم مدرنیته یا غربزده یا یه به اصطلاح روشنفکرم نه!
نمیخوام بگم این سنت ها اشتباست یا حتی راجع به اونا اشکال تراشی کنم اصلا!
متاسفانه یا خوشبختانه من ادم سنت گرایی ام که هم سنت های ملی و هم سنت های مذهبی برام ارزش داره...........
میخوام راجع به خود نو شدن و تازه شدن حرف بزنم
میخوام بگم فرق هست بین نو شدن و ادای نو شدن و در اوردن.........
لباس و کفش نو خیلی خوبه سفره هفت سین. شیرینی .دیدو بازدید. روبوسی .خنده .تبریک عید. همه عالیه
بهار و گل وسبزه و شکوفه وصدای اواز پرنده ها هم قشنگ و دوست داشتنی ست
اما هیچ کدوم دلیل برنو شدن و تازه شدن و تحول نیست حتی به نظر من باعث نو شدن هم نمیشه
اینکه از دامن کوه و دشت و صحرا گل و سبزه روییده دلیل نمیشه منی که تو خونم نشستم رو متحول کنه یا نو کنه یا عوض کنه
نو شدن و تازه شدن بها داره ،بهاشم کم نیست، هر کسی نمیتونه بهاشو بپردازه یا بهتر بگم تحملشو نداره
من فکر میکنم اون کسی حقیقتا نو میشه و مثل بقیه ادای نو شدن رو در نمیاره که تحمل پرداخت بهای نو شدن رو داشته باشه و بهای نو شدن...... لحظه اییست که کارد به استخوون ادم میرسه لحظه ایی که دیگه نمیتونه تحمل کنه تو اون لحظه ست که همه چی معلوم میشه
ادمی که تحمل پرداخت بهای نو شدن و تازه شدن و نداره خودکشی میکنه میمیره
ادمی که از عوض شدن و تحول چیزی نمیدونه تصمیم میگیره با شرایط مبارزه کنه مقاوت کنه شرایطشو عوض کنه
این ادم کار اسب عصاری رو میکنه بعد از یه مدت دوباره میرسه به همین نقطه تموم شدن تحمل
اما ادمی که تصمیم داره نو بشه و تازه بشه اون شرایطو عوض نمیکنه خودشو با شرایط وفق میده با شرایط مبارزه نمیکنه در راستای اونا حرکت میکنه مقاومت نمیکنه ولی محکم قدم برمیداره تا بتونه از بدترین شرایط بهترین استفادرو بکنه
از گل و سبزه و عید شروع کردم تا بگم
برای نو شدن و عوض شدن و عید و سفره هفت سین و گل و سبزه لازم نیست
وقتی تصمیم بگیرید خودتون رو با شرایط هماهنگ کنید ومحکم به سمت هدفتون حرکت کنید
اون موقع شما دائما نو و تازه هستین چون شرایط زندگی ادم همیشگی نیست و دائم عوض میشه
پیدا کردن یه دوست جدید ،خوندن یه کتاب، دیدن یه تابلو نقاشی، حتی حس بعد از بوییدن یه شاخه اقاقی
میتونه شرایط زندگی رو عوض کنه
به فرایند زندگی اعتماد کنید