تبليغاتX
F O R B I D D E N

F O R B I D D E N

سال نو مبارک

دوباره عید

دوباره سفره هفت سین

دوباره کفش و لباس نو. عیدی. شیرینی. دید و بازدید. روبوسی . خنده و تبریک.

دوباره بهار . گل . سبزه .صدای دوست داشتنی موسی کوتقی ها وعطر مست کننده شکوفه ها

همه چیز مهیاست برای یک اغاز

اغازها همه در یک چیز مشترکند همه نگران کننده و دلهره اورند شاید همین دلهره و نگرانیه که باعث شده یک اغاز همیشه سخت به نظر برسه

مثل اغاز یه دوستی، اغاز یه زندگی، یا اغاز دوره دانشجویی

اما من فکر میکنم اغاز یک سال نگران کننده ترین اغازهاست

بزرگترین نگرانی در اغاز یک دوستی اینه که اون دوستی به دشمنی تبدیل شه

بزرگترین نگرانی در اغاز یک زندگی اینه که اون زندگی به جدایی ختم بشه

و بزرگترین نگرانی در اغاز هر دوره ایی اینه که به هدفی که در اون دوره داریم نرسیم

اما بزرگترین نگرانی در اغاز یک سال اینه که...................نکنه پایان این سال رو نبینیم

نکنه امسال اخرین سال باشه، این اغاز اخرین اغاز........

دوستی و زندگی مشترک و اغاز هر دوره ایی رو میشه با تحقیق درست . سازگاری و تحمل .تلاش و کوشش به یه سرانجام خوب منتهی کرد یا حداقل با این کارها نگرانی برای چگونگی پایانش رو کم کرد

اما برای اون لحظه ایی که گفتند کات .فرصت شما در همینجا به پایان میرسه باید چی کار کرد؟

نگرانی برای این لحظه ما فوق همه نگرانی های دنیاست

برای از بین بردن یا حتی کم کردن نگرانی این لحظه باید چی کار کرد؟

نظر شما چیه؟

اگر عقل انسان میگه برای هر معلولی علتی وجود داره پس برای این سوال هم حتما جوابی وجود داره

به نظر من این نگرانی بی علت نیست...........

منتظر نظرای قشنگتون هستم

راستی سال نو مبارک

بهاری باشید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:19  توسط مونا  | 

با مرضیه فصیحی..........

من نه شاعرم نه نویسنده.من فقط یه آدم معمولی ام که گاهی از تلاطم های دلش برای ارامش دل کاغذ درددل میکنه.........قطعه زیر بازنویسی شده ی متنی ست که نزدیک به چهار سال پیش نوشتم . از تو "نازنین خواننده" میخوام که خالص ترین و بکر ترین احساسی که درست بعد از خوندن این قطعه پیدا میکنی رو برام بنویسی.از پاکی نگاه اطلسی گونت متشکرم.

قهقهه سکوت را میشنوی؟

فضا اکنده از بوی تنهاییست

و سنگینی حجم غمبار بودن که مرا میساید و میتراشد تمام اتاق را پر کرده است

شب شرنگ تلخ خود را در جام لحظه ها میریزد و لحظه ها بی اعتنا به التماس ثانیه ها سر میکشند

مست میشوند.می پرست میشوند

لحظه های مست من، لحظه های شب پرست من، به تن عریان پنجره حمله میکنند

قطره قطره پنجره عرق کرده است..........

فضا از بوی رطوبت تعفن بار تن لحظه ها پر میشود

من احساس میکنم که کسی روحم را میساید.میتراشد

تن خیس پنجره زیر سنگینی ثانیه های مست ناله میکند

لولای پیرغرولند کنان بیدار میشود. پنجره را سرزنش میکند. غلتی میزند و باز به خواب میرود

من به این دیوارها فکر میکنم

دیوارهای ساده و بی الایش اتاق من،چه مهرمندانه این لحظات مست نمناک را تحمل میکنند  نمیشکنند می ایستند حتی.......خم به ابرو نمی اورند

از غلتیدن لولاها باد چون همیشه هراسان وارد میشود

قهقهه سکوت را میشکند. بوی نفرت بار جام های شرنگ را نفس میکشد.نفس میکشد و نفس میکشد

همه جا بوی باد گرفته است

لحظه های مست ثانیه های سرکش می پرست از پنجره دست میکشند به باد نگاه میکنند

پنجره ارام میگیرد

من دردمندانه فریاد میزنم پس کی این لحظه ها تمام میشوند

باد با قدرت غریب نفرت به لحظه های مست نهیب میزند.داد میکشد.سکوت را سلاخی میکند...........

اما شرنگ شب ثانیه ها را سنگ کرده است.

این سنگینی حجم غمبار بودن مرا میساید.روح مرا میساید. میتراشد.

باد ناامید از درز پنجره بیرون میرود.سکوت دوباره جان میگیرد

و ثانیه های مست معصومیت پنجره را میبلعند...................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:14  توسط مونا  | 

پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست

برای پیدا کردن چندتا دست نوشته قدیمی توی کتاب خونه کوچیکم پرسه میزدم که چشمم خورد به کتاب پرواز کن تا اسمان عشق ابی ست سروده اقای علیرضا شیدا. چنان رایحه روح نوازی از غزل های کتاب به مشام میرسید که نتونستم از اون بگذرم و تصمیم گرفتم وبلاگم رو با غزل عطراگین کنم

امشب نگاه ثانیه ها عاشقانه است

در چشم های سبز تو باغ ترانه است

دارد گل ِحضور  تو را جار میزند

این عطر آشنا که در اطراف خانه است

یک ذره از پیاله خورشید میزنم

اینَک که نور لطف به چشم زمانه است

باید خیال بی تو شدن را ز یاد برد

حالا که بغض،منتظر یک بهانه است

نه میرسم به تو، نه ز تو دور میشوم

صد بار استخاره گرفتم میانه است

هر جا نبودن تو قدم پیش می نهد

در فعل لطف واکنش ظالمانه است

حتی نسیم بی تو ستمکار و تند خوست

در دست های عاطفه اش تازیانه است

برگرد ای نگاه کبوتر که اشک من

دارد فریب می دهدت شکل دانه است

باید همیشه زنده بماند زبان عشق

اتش دوام زندگی اش از زبانه است

هرجا خیال با پر سیمرغ می پرد

پرواز شعر را سفری جاودانه است

دست تبر گزند نزد پای شوق را

در روح این درخت هزاران جوانه است

از حدس من فراتری ای عشق تیز پر

آن سوتر از سپهر تو را آشیانه است

ای سنگهای بی سرو پا از هجومتان

روی تمام پنجره ها یک نشانه است

خورشید روی اسب سپیدش سوار شد

شب با تمام سرعت ممکن روانه است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:7  توسط مونا  | 

خونه تکونی.........وبلاگ تکونی........دل تکونی.........

روزی که تصمیم گرفتم تو وبلاگ "قدغن" بنوسیم

وقتی میخواستم از یک خاطره خاک خورده یه وبلاگ زنده و زیبا و تآمل برانگیز بسازم

هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که هم خودم از این کار اینقدر لذت ببرم ،هم بتونم این لذت رو به بقیه منتقل کنم.

اما.........اما هر چی بیشتر مینویسم جای خالیه مدیر وبلاگ و سایر نویسنده های وبلاگمونو بیشتر احساس میکنم.

 از خووندن نوشته های قبلی وبلاگ اینطور دستگیرم شده که مدیر وبلاگ نویسنده زبر دستی که تیز بینی و ریز بینی نگاهش روزمرگی ذهن رو تحمل نمیکنه  و تآلم و تبسم قلمش باعث تآمل ذهن مخاطبش میشه

و به نظرم اومد اون چیزی که باعث این نگاه تیز بین و قوت قلم و چیره دستی در درگیر کردن ذهن مخاطبش شده ،ردپای پر رنگ وجدان که در کالبد نوشته های اقای نویسنده اشکارا به چشم میخوره

ردپایی که حاکی از عقاید وجدان گرایانست و شاید همین دلیلی باشه که انتقادش،تحسینش،نظرش و   نوشتش اینقدر  قابل درک شده

و تنها از این مطمئنم کسی که دلش در خدمت وجدانش باشه سخت ترین نوع زندگی رو انتخاب کرده

و دو نویسنده دیگه که دو نوشته قشنگشون تنها یادگارهایی از اون هاست که تو وبلاگ باقی مونده 

نمیدونم چرا رفتن؟نمیدونم چرا نمیخوان برگردن؟نمیدونم چرا نمیخوان باز دوباره تو وبلاگمون بنویسن؟فقط میدونم این وبلاگ و من همیشه منتظر نوشته های سبز و افتابیشون میمونیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:12  توسط مونا  | 

با قیصر امین پور............

چه اسفند ها..........اه!

چه اسفند ها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها میرسی

از همین راه!

......................................................

مردم همه تو را به خدا

 سوگند میدهند

اما برای من

تو ان همیشه ایی

که خدا را به تو سوگند میدهم

......................................................

اواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمیکند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

ان گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

ان روز های خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت

"ایا" ز یاد رفت و "چرا "در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و افرین و دعا در گلو شکست

تا امدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا.........در گلو شکست

.......................................................

این روزها که میگذرد

شادم

این روزها که میگذرد

شادم

که میگذرد

این روزها 

شادم

که میگذرد  

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط مونا  |