تبليغاتX
F O R B I D D E N

F O R B I D D E N

برای مرضیه اتحادی . . .

 

غمت در نهان خانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از اشک من ناقه در گل نشیند

مرضیه عزیزم

به تو که فکر میکنم تمام رنگهای تنم سبز می شوند

به تو که فکر میکنم یاد شاخه های اقاقی می افتم

. . . . .

وقتی به رفتن تو فکر میکنم

بانو

درد می کشم

درد می کشم

درد می کشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:23  توسط مونا  | 

خدا . . .

مردی با خود زمزمه کرد :

خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد

اما مرد نشنید . . .

فریاد بر آورد : خدایا با من حرف بزن یا بگذار تو را ببینم

ستاره ایی درخشید

 اما مرد ندید . . . 

مرد فریاد کشید: یک معجزه نشانم بده 

نوزادی متولد شد

اما مرد توجهی نکرد . . .

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:

خدایا لمسم کن و بگذار بدانم اینجا حضور داری

در همین موقع خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد . . .

 

برگرفته از کتاب "مشکلات را شکلات کنید"

نوشته "مسعود لعلی"

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط مونا  | 

حمید مصدق

باز کن پنجره را

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

بر سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

"صبح دمید"

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور 

وای باران باران

پر مرغان نگاهم راشست. . .

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا ها می بینم

و ندایی که به من می گوید

 " گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط مونا  | 

مهدی اخوان ثالث

 عاشقه سبک خراسانی ام

سنگین و زمخت و محکم

سبک م.الف.امید

سبکی که میخکوبم میکنه........ رهام میکنه......مشتاقم میکنه...........نه!

.........سبکی که بهم احساس" زنده بودن" میده

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی .

من گمانم زندگی باید همین باشد . . . .

***********************************

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه

مانده دشت بی کران خلوت و خاموش

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد

در شب دیوانه غمگین

که چو دشت، او هم دل ِ افسرده ایی دارد

 در شب دیوانه غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران، آه ، ساعت هاست؛

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر؛

نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛

نه صفیر باد ولگردی

نه چراغ چشم گرگی پیر. . .

************************************

گفته ام آری و میگویم

این دگر نقل و حکایت نیست

و بگویم نیز و خواهم گفت

حسب حال است ، این شکایت نیست

هر حکایت دارد آغازی و انجامی؛

جز حدیث "رنج انسان" " غربت انسان"

آه ! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد ، نهایت نیست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط مونا  | 

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود 

.

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:40  توسط مونا  | 

مهدی آذر یزدی.........

درست یادم نیست چند سالم بود فقط یادمه تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم . مشهد بودیم . یه روز عصرمامان _مثل همیشه خسته_ از کلاسش اومد. پریدم جلوش

_خریدی؟

_ آره مامان بیا ....

.یه کتاب با جلد سبز بهم داد که روش عکس چند تا دختر بچه و پسر بچه بود که می خندیدن

 یادمه میخواستم اسم کتابو بخونم اما همون کلمه اول گیر کردم قصه.....

.هزار جور خوندمش _به فتحه ق و به ضمه ص،به ضمه ق و به کسره ص_کلی کلمه عجیب غریب در اومد

 آخر مامان درستشو برام خوند" قصه"

 شاید یک ربع طول کشید که اسم کتابو کامل خوندم "قصه های خوب برای بچه های خوب"

 با تعجب پرسیدم : یعنی بچه های بد نباید این قصه ها رو بخونن؟

_یعنی بچه های بد هم اگه بخونن بچه های خوبی میشن

کتابو ورق زدم

_این که عکس نداره.تو که گفتی برات یه کتابی میخرم روش عکس یه دخترداره با شنل قرمز

_نداشت مامان

_این چیه گرفتی....... من اینو نمیخوام .........

 کتابو پرت کردم گوشه خونه رفتم دنبال بازی.

.............تا کلاس چهارم ابتدایی که قرار شد هر کدوم از بچه ها یه کتاب بیارن تا یه کتاب خونه تو کلاس داشته باشیم آخر سال هم هر کی کتابشو ببره

رفتم زیر زمین چشمم خورد به کتاب" قصه های خوب برای بچه های خوب" اسممو روش نوشتم و دادم به خانوم معلمم ........

آخرای سال که خانوم معلم داشت کتابای بچه هارو پس می داد پرسید : بچه ها کدوم کتاب رو بیشتر دوست داشتین؟

 تقریبا همه گفتن" قصه های خوب برای بچه های خوب"

دوم راهنمایی که شدم قرار شد  زنگای انشا هر بار یه نفر یه داستان از شاهنامه یا کلیله و دمنه یا حکایات سعدی رو بخونه روزی که نوبت من شد  کتاب " قصه های خوب برای بچه های خوب" رو بردم و

یکی از داستان ها شو که اقتباس از مرزبان نامه بود خوندم.......

دبیرستانی که شدم  یکروز معلم زبانم از بچه ها خواست هر کدوم داستان یک ضرب المثل فارسی رو به انگلیسی ترجمه کنن باز از روی این کتاب یک داستان کوتاه ترجمه کردم......

وقتی قرار شد برم زاهدان کتابای داستان و شعرمو جمع کردم توی کارتون بذارم تا این مدت که نیستم دست هر کسی نیفته

چشمم خورد به کتاب " قصه های خوب برای بچه های خوب" نوشته مهدی آذر یزدی ....... کاش میشد ببینمش.........با خودم گفتم حتما طرف از این استاد دانشگاهای تازه به دوران رسیدست که  فقط بلدن یه کت و شلوار بپوشن و یه سامسونت به خودشون آویزون کنن بعد هم به اسم ادبیات کودک و نوجوان واسه خودشون نون دونی راه بندازن............. کتاب رو تو کارتون گذاشتم

تلویزون اعلام کرد:  مهدی آذر یزدی در گذشت؛عکسشو نشون داد. خونشو نشون داد. باهاش حرف زد

اون لحظه فقط دوست داشتم بمیرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:49  توسط مونا  | 

در پاسخ به سومین کامنت از پست قبلی

 آقای ساموئل عزیز

سلام

از اینکه بعد از چهار سال هنوز هم شاگرد سر به هوا و احساس مسلک و ساده انگار آخر کلاس رو به یاد دارید احساس غرور میکنم

من هم هنوز وقتی وارد فرهنگسرا میشم  از اتاق خالی انجمن شعر، کانون داستان و حتی راهرو های فرهنگسرا صدای شادی و خنده و سر وصدا و بحث های طولانی بچه های کلاس رو میشنوم ......چه سر و صدایی .........و صدای محکم و جدی استاد ساموئل که همیشه میگفت " کلاس شما به اندازه چهل تا کلاس سر وصدا میکنه".......... و ما که زیر چشمی به هم نگاه کردیم وشیرین ترین لبخند دنیا رو تجربه کردیم...................   شما درست میگین از شادترین لحظات زندگی من فقط صدای خنده هایی به یادگار مونده که از عکس ها به گوش میرسه.................

به روی چشم استاد

همه سعی ام رو میکنم تا کارم رو به نیشابور یا مشهد منتقل کنم

نگران من نباشید

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، عشق هوا مال من است

خنده های بلند.... بحث های فلسفی....جدل های طولانی ..... و خاطرات شیرین کلاس های استاد ساموئل مال من است

پس دیگه جایی برای نگرانی نیست

خیلی دوستون دارم استاد

مراقبه خودتون باشید

میسپارمتون دست خدا پیش اون که باشید خیالم راحته

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط مونا  | 

زاهدان.........

تیر ماه امسال درست یک سال میشه که من زاهدان رو ترک کردم ....... شهری که حتی تلخ ترین خاطراتش هم برام شیرین بود شیرین و دوست داشتنی ..........متنی که در ادامه میخونید نوشته دوست عزیزم سرکار خانوم "سارا حمیدی" ست  یکی از مهربونترین دوستام در زاهدان

سارای عزیزم

یاد لحظه لحظه با تو بودن مرا سبز میکند مرا جوانه میدهد مرا سیراب میکند

*************************************************************

ای که فصل ها با وجود تو رنگ گرفته

ای که دشت ها با وجود تو به گل نشسته

ای که حرف ها با وجود تو جان گرفته

ای که باد ها به میمنت حضور تو رقص بوسه به راه انداخته

ای که گل های آفتابگردان را به زانو در آورده..........

آری رویت را برگردان ، این من هستم

همان منی که وقتی رفتی تنها تر از هزاران من شد

بمان و دیگر برای ماندنت "تا" مگذار

بمان و هر لحظه برایم با تو بودن را تکرار کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:36  توسط مونا  | 

تو را چه میشود وطن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

غزلگریه

ای گره خلوت من ، بهانه هجرت من

بغض بد غربت من ،در شب خیس گم شدن

برگره خلوت من ،تو گره یی دگر مزن

یا بشکن شعر مرا ،یا تو به شعرم بشکن

یا بده پرواز مرا ، از نو بیاغاز مرا

یا بشکن شکن شکن ، هر چه به جا مانده ز من

شعر مرا حوصله کن ، درد مرا زمزمه کن

یا که بر این دهان من ، قفل گران تری بزن

زخم همه ستاره ها ، به شانه های خسته ات

به سینه می فشارمت،تو را چه میشود وطن؟؟؟؟؟؟

پنج سال پیش وقتی برای اولین بار ترانه "غزلگریه" شهیار قنبری رو میخوندم مصراع آخر ترانه برام قابل درک نبود .نمی فهمیدم چه احساسی ممکنه به وطنم داشته باشم که روزی بخوام اون رو در آغوش بگیرم......به سینه بفشارم .......و به حالش گریه کنم.......

این 22 خرداد هم میگذره مثل همه ی انتخابات ها ، راهپیمایی ها، و حضور های میلیونی مردم در صحنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط............... وقتی به چهل و هشت هزار انسانی فکر میکنم که 20 سال پیش به خاطر این مملکت کشته شدند( این آمار رو ارتش داده البته اگه بشه دیگه به آماری اعتماد کرد )

وقتی به سه میلیون جوان بیکاری فکر میکنم که دلشون به این خوشه که درس خوندن، لیسانس و فوق لیسانس گرفتن

وقتی به  دخترکوچولوی مهدکودک  فکر میکنم  زمانی که ازش پرسیدم چه آرزویی داری و  اون با چه اشتیاقی بهم جواب داد:مونا جون من آرزو دارم زود بزرگ شم

وقتی در مقابل انسان هایی که در گذشته این مملکت جون دادند، نیروی اراده و همتی که در حال حاضر در مملکت به بیکاری و پوچی می گذره، و شور و شوقی که برای بزرگ شدن وجود داره ، مناظره های آقایون کاندیدا رو میبینم

وقتی  از گذشته و امروز آینده رو تصور میکنم................

دوست دارم دستامو باز کنم........وطنم رو در آغوش بگیرم.......اون رو به سینه بفشارم .....و به حالش زار بزنم

شاید حالا می تونم احساس آقای شاعر رو درک کنم............

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:7  توسط مونا  | 

نا کجا آباد............

اعصابم خورده اعصابم خورده اعصابم خورده

چرا راه درست پیدا نمیکنم چرا نمیتونم یه راه درست بسازم هر روز که میگذره بد تر میشه  بیشتر میشه سخت تر میشه خدایا خودت این ماجرارو حلش کن تمومش کن من نمینونم راه درست پیدا کنم نمیتونم تصمیم بگیرم به هر راهی که فکر میکنم باز به بن بست میخورم راهایی که وجود داره راه هایی که به ذهن من میرسه هیچ کدوم درست نیست از هر کدوم برم باز میلنگم هیچ راهی رو نمیتونم بسازم نمیتونم فکر کنم مخم قفل کرده از هم پاشیده خدایا چی کار کنم. شده عین یک کلاف درهم و بر هم که دیگه سرشم پیدا کنی هیچ فایده ایی نداره اعصابم خورده...........................اینجا دیگه خودمم هیچ کسی همرام نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:25  توسط مونا  |