درست یادم نیست چند سالم بود فقط یادمه تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم . مشهد بودیم . یه روز عصرمامان _مثل همیشه خسته_ از کلاسش اومد. پریدم جلوش
_خریدی؟
_ آره مامان بیا ....
.یه کتاب با جلد سبز بهم داد که روش عکس چند تا دختر بچه و پسر بچه بود که می خندیدن
یادمه میخواستم اسم کتابو بخونم اما همون کلمه اول گیر کردم قصه.....
.هزار جور خوندمش _به فتحه ق و به ضمه ص،به ضمه ق و به کسره ص_کلی کلمه عجیب غریب در اومد
آخر مامان درستشو برام خوند" قصه"
شاید یک ربع طول کشید که اسم کتابو کامل خوندم "قصه های خوب برای بچه های خوب"
با تعجب پرسیدم : یعنی بچه های بد نباید این قصه ها رو بخونن؟
_یعنی بچه های بد هم اگه بخونن بچه های خوبی میشن
کتابو ورق زدم
_این که عکس نداره.تو که گفتی برات یه کتابی میخرم روش عکس یه دخترداره با شنل قرمز
_نداشت مامان
_این چیه گرفتی....... من اینو نمیخوام .........
کتابو پرت کردم گوشه خونه رفتم دنبال بازی.
.............تا کلاس چهارم ابتدایی که قرار شد هر کدوم از بچه ها یه کتاب بیارن تا یه کتاب خونه تو کلاس داشته باشیم آخر سال هم هر کی کتابشو ببره
رفتم زیر زمین چشمم خورد به کتاب" قصه های خوب برای بچه های خوب" اسممو روش نوشتم و دادم به خانوم معلمم ........
آخرای سال که خانوم معلم داشت کتابای بچه هارو پس می داد پرسید : بچه ها کدوم کتاب رو بیشتر دوست داشتین؟
تقریبا همه گفتن" قصه های خوب برای بچه های خوب"
دوم راهنمایی که شدم قرار شد زنگای انشا هر بار یه نفر یه داستان از شاهنامه یا کلیله و دمنه یا حکایات سعدی رو بخونه روزی که نوبت من شد کتاب " قصه های خوب برای بچه های خوب" رو بردم و
یکی از داستان ها شو که اقتباس از مرزبان نامه بود خوندم.......
دبیرستانی که شدم یکروز معلم زبانم از بچه ها خواست هر کدوم داستان یک ضرب المثل فارسی رو به انگلیسی ترجمه کنن باز از روی این کتاب یک داستان کوتاه ترجمه کردم......
وقتی قرار شد برم زاهدان کتابای داستان و شعرمو جمع کردم توی کارتون بذارم تا این مدت که نیستم دست هر کسی نیفته
چشمم خورد به کتاب " قصه های خوب برای بچه های خوب" نوشته مهدی آذر یزدی ....... کاش میشد ببینمش.........با خودم گفتم حتما طرف از این استاد دانشگاهای تازه به دوران رسیدست که فقط بلدن یه کت و شلوار بپوشن و یه سامسونت به خودشون آویزون کنن بعد هم به اسم ادبیات کودک و نوجوان واسه خودشون نون دونی راه بندازن............. کتاب رو تو کارتون گذاشتم
تلویزون اعلام کرد: مهدی آذر یزدی در گذشت؛عکسشو نشون داد. خونشو نشون داد. باهاش حرف زد
اون لحظه فقط دوست داشتم بمیرم