تبليغاتX
F O R B I D D E N

F O R B I D D E N

ظهر یک روز زمستانی.......

 

سرتو بدزد

سرمو بالا گرفتمو با تعجب نگاهش کردم

شمرده تر گفت : میخوام در کاپوتو ببندم سرتو بیار بیرون!

از ماشین فاصله گرفتم

رفتم به طرف پله ها . رفت به طرف شیر حوض

نشستم . شیرو باز کرد

 زل زدم به تنه خشک درخت سیب

نه!

یه لحظه به خودم اومدم

_ چی؟ ببخشید حواسم نبود

کنارم نشست محکم پرسید : حواست کجا بود؟

کم آوردم

_ به این درخت سیب نگاه میکردم

دیگه چیزی نگفت. میدونستم این جواب ندادن از هزار جور جواب دادن بدتره

اینجا سرده پاشو بریم بالا

بدون اینکه حرفی بزنم بلند شدم

اتاقش مثل همیشه تمیز بود

تختش از همه تمیز تر

ولو شدم رو تخت : جقدر اتاقت گرمه!

گفتم تو به اندازه کافی با خودت سرما میاری، بذاراتاقو گرم کنم

نمیدونم چرا به حرفش خندم گرفت

رفت به طرف اشپزخونه

 داد زدم: نیلو اول دستاتو بشور

حرفامو نشنیدی اینم ندیدی که سر حوض دستامو شستم!

حالا اون داشت میخندید

با سینی چای بالای سرم ایستاد

لبخندش یعنی سعی نکن چیزی رو پنهان کنی

نگاهش رو پلکام سنگین بود

می خواستم هر جور شده حرفو عوض کنم

_چقدرچایات کم رنگه!

نه فایده نداشت هیچ راه فراری نبود

مونا به من نگا کن!

رفتی مرکز؟

محکم گفتم : نه!

 یه جوری دروغ بگو که باورم بشه

با همه وجودم احساس درموندگی کردم

_آره .نیلو میشه عصبانی نشی؟

لپاشو باد کرد و سرشو تکون داد.این یعنی تسلیم . یعنی باشه دست از سرت برمیدارم

بیا پایین چایتو بخور

فوری ادامه داد

میخوای بیارم رو تخت؟

_نه نیار اینجا میریزه

چشمم خورد به یه کتاب مشکی . نو بود

رو میزش

از رو تخت پاشدم

_این دیگه چیه؟

داشت چای میخورد. چشام گرد شد "نیایش های امام سجاد"

تازه خریدی؟ آره دیروز از آقای آستانه

هنوز رو اسم کتاب موندم . ورق میزنم . فهرستو میخونم

_خوندیش؟من میپرسم

اولاشم . هنوز داره چای میخوره

می شینم روبه روی نیلو

_حالا چرا این کتاب؟چرا نیایش های امام سجاد ؟

استکانشو میذاره رو سینی

فکر کردم امام سجاد بعد از اون همه بلایی که سر خونوادش اومده به خدا چی گفته؟

 چه حرفی داشته که به خدا بزنه؟ اصلآ دیگه حرفی هم باقی میمونه ؟

اصلآ امام سجاد بعد از اون همه ماجرا چه طور دیگه زندگی کرد؟ خاطره اون روزا رو چه طور تحمل کرد؟چه طور باهاش کنار اومد؟

با تعجب به نیلو نگاه میکنم بعد به کتاب

انگار نیلو عصبانی شد یا بغض کرد نتونستم تشخیص بدم

حرفاش تو سرم زنگ میزنه " اصلآ دیگه حرفی ام واسه گفتن باقی میمونه"

رو تخت میشینم و کتابو باز میکنم

 

*    *    *    *   *    *    *   *    *   *   *   *   *   *    *   *   *    *    *    *

 حالا ساعت 10 شبه

سوار تاکسی ام

میرم خونه

به امام سجاد فکر میکنم

 به حرفاش

به حرفایی که بعد از اون همه مصیبت به خدا گفت

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 16:14  توسط مونا  | 

عشق نامه

۱.مولانا

هر په گویم عشق را شرح بیان

چون به عشق آیم خجل گردم از آن

 ۲.حافظ

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ

قران ز بر بخوانی در چهارده روایت

۳.قیصر امین پور

گر چه گریه های گاه گاه من

آب می دهد درخت درد را

برق آه بی گناه من

 ذوب میکند

 سد صخره های سخت درد را

فکر میکنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح میکند

پایتخت درد را

 

۴.سهراب سپهری

و عشق

آری عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

 

۵.حمید مصدق

یک نفر مست پیش می آید

کوزه بر دست پیش می آید

عاشقی جرم نیست ای مردم

اتفاقی ست که پیش می آید

۶.فریدون مشیری

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

و گر هر لحظه رنگی تازه گیرم

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

 

۷.علیرضا شیدا

باید همیشه زنده بماند زبان عشق

آتش دوام زندگی اش از زبانه است

 

۸.سهیل محمودی

عشق یک مفهوم بی اماست ....میدانی؟

 

۹.//////

از زوایای امر معلوم است

طبق معمول عشق محکوم است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 12:41  توسط مونا  | 

با حافظ..........

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بتشینم

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم

شب از رحلت هم از بستر روم در قصر حور العین

اگر در وقت جان دادم تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 11:59  توسط مونا  | 

فریدون مشیری

 

بگذار سر به سینه ی من، تا  که بشنوی،

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را،

شاید که پیش از این نپسندی به کار عشق،

آزار این رمیده ی سر در کمند را،

 

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت:

اندوه چیست، عشق کدامست. غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت: این مرغ خسته جان،

عمری است در هوای تو از آشیان جداست.

 

دلتنگم آنچنان که: اگر بینمت به کام،

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من،

ای نازنین- که هیچ وفا نیست با منت-

 

تو، آسمان آبی آرام روشنی،

من،چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم!

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو،

 

بگذار تا ببوسمت، ای نوشخند صبح،

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب،

بیمار خنده های توام، بیشتر بخند!

خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 11:57  توسط مونا  | 

سهراب سپهری

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را

و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید

از میان برده ست طوفان نقش هایی را

که به جا مانده از کف پایش

گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش

آن شب

هیچ کس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود

کوه

 سنگین

سرگردان

خونسرد

باد می آمد

ولی خاموش

ابر پر می زد ولی آرام

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کردن را کند آغاز

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد

سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ایی کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند

 امشب

باد و باران هر دو می کوبند

باد خواهد بر کند از جای سنگی را

و باران هم خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار

انگار با زنجیر پولادین

سال ها آن را نفرسوده ست

کوشش هر چیز بیهوده ست

کوه اگر بر خویشتن پیچید

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 11:54  توسط مونا  | 

آرامش بعد از طوفان

صبح به خیر فرمانده!

نمیدونی چقدر امروز دوست داشتم این جمله رو برات اس.ام.اس کنم 

شاگرد داشتی . . .روم نشد . . . یاد حرفات افتادم . . .نمیدونم چی شد که منصرف شدم

خسته نمیشی از 6 صبح تا 8 شب کلاس برمیداری؟ احتمالآ شبا خودتو میزنی تو شارژ . . .

گاهی شبا که داری میری خونه می بینمت –آخه کلاسم همون ساعت تموم میشه- احساس میکنم دیگه جسمت پشت فرمون نیست داری با روحت رانندگی میکنی

ببین فرمانده! این خیلی خوبه که تو هنوزم فکر میکنی من آدم بد اخلاق و عصبانی و پر توقعی هستم

باور کن دارم جدی میگم

من با آدمایی که نظرمو رد میکنن یا جلوم وایمیستن واقعآ حال میکنم

از آدمایی که سرم داد بزنن بگن کارتو اشتباهه حرف تو قبول ندارم خیلی خوشم میاد

اینو گفتم که بدونی وقتی عصبانی شدی و سرم داد زدی من داشتم از خوشحالی بال در می اوردم!

بذار یه اعتراف دیگه بکنم فرمانده!

من از تو خوشم اومده بود اما  از تیپ اتو کشیده ات ، حرف زدن با کلاست و  اون ادکلونای اعصاب خورد کنت متنفر بودم

میخواستم اون روی دیگتو ببینم. میخواستم به خودت ثابت کنم این قدر مطمئن حرف نزن. میخواستم بدونم چه جوری از یه هنرجوت متنفر میشی؟ اصلآ امکان داره تو با هنرجویی گستاخ و عصبی حرف بزنی؟ بخوای با عصبانیت سرش داد بزنی؟ اونم هنر جویی که ...........

خوب قبول دارم کار سختی بود. تو خیلی دیر عصبانی میشی

ولی دیدی که عصبانیت کردم.......حتی متنفرت کردم

دیدی که خودتم تعجب کردی

اشتباه نکن فرمانده!

من انسان قدرمندی نیستم به شدت احساساتی و شکننده ام

خونسرد؟معمولآ نسبت به کوچکترین اتفاقای اطرافم هم عکس العمل نشون میدم

ولی کم صبر رو قبول دارم. من هیچ وقت آدم صبوری نبودم

متاسفم فرمانده!

 من فقط پاتک زدن بلدم مقاومت بلد نیستم.درست برعکس تو!

"ما تو رودرواسی خونواده های هم موندیم وگر نه خیلی حرفا داشتیم که به هم بگیم"

این جمله رو فقط خودت می تونی درک کنی

شب به خیر فرمانده..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:13  توسط مونا  | 

برای مرضیه اتحادی . . .

 

غمت در نهان خانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از اشک من ناقه در گل نشیند

مرضیه عزیزم

به تو که فکر میکنم تمام رنگهای تنم سبز می شوند

به تو که فکر میکنم یاد شاخه های اقاقی می افتم

. . . . .

وقتی به رفتن تو فکر میکنم

بانو

درد می کشم

درد می کشم

درد می کشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:23  توسط مونا  | 

خدا . . .

مردی با خود زمزمه کرد :

خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد

اما مرد نشنید . . .

فریاد بر آورد : خدایا با من حرف بزن یا بگذار تو را ببینم

ستاره ایی درخشید

 اما مرد ندید . . . 

مرد فریاد کشید: یک معجزه نشانم بده 

نوزادی متولد شد

اما مرد توجهی نکرد . . .

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:

خدایا لمسم کن و بگذار بدانم اینجا حضور داری

در همین موقع خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد . . .

 

برگرفته از کتاب "مشکلات را شکلات کنید"

نوشته "مسعود لعلی"

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط مونا  | 

حمید مصدق

باز کن پنجره را

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

بر سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

"صبح دمید"

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور 

وای باران باران

پر مرغان نگاهم راشست. . .

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا ها می بینم

و ندایی که به من می گوید

 " گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط مونا  | 

مهدی اخوان ثالث

 عاشقه سبک خراسانی ام

سنگین و زمخت و محکم

سبک م.الف.امید

سبکی که میخکوبم میکنه........ رهام میکنه......مشتاقم میکنه...........نه!

.........سبکی که بهم احساس" زنده بودن" میده

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی .

من گمانم زندگی باید همین باشد . . . .

***********************************

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه

مانده دشت بی کران خلوت و خاموش

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد

در شب دیوانه غمگین

که چو دشت، او هم دل ِ افسرده ایی دارد

 در شب دیوانه غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران، آه ، ساعت هاست؛

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر؛

نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛

نه صفیر باد ولگردی

نه چراغ چشم گرگی پیر. . .

************************************

گفته ام آری و میگویم

این دگر نقل و حکایت نیست

و بگویم نیز و خواهم گفت

حسب حال است ، این شکایت نیست

هر حکایت دارد آغازی و انجامی؛

جز حدیث "رنج انسان" " غربت انسان"

آه ! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد ، نهایت نیست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط مونا  |