ظهر یک روز زمستانی.......
سرتو بدزد
سرمو بالا گرفتمو با تعجب نگاهش کردم
شمرده تر گفت : میخوام در کاپوتو ببندم سرتو بیار بیرون!
از ماشین فاصله گرفتم
رفتم به طرف پله ها . رفت به طرف شیر حوض
نشستم . شیرو باز کرد
زل زدم به تنه خشک درخت سیب
نه!
یه لحظه به خودم اومدم
_ چی؟ ببخشید حواسم نبود
کنارم نشست محکم پرسید : حواست کجا بود؟
کم آوردم
_ به این درخت سیب نگاه میکردم
دیگه چیزی نگفت. میدونستم این جواب ندادن از هزار جور جواب دادن بدتره
اینجا سرده پاشو بریم بالا
بدون اینکه حرفی بزنم بلند شدم
اتاقش مثل همیشه تمیز بود
تختش از همه تمیز تر
ولو شدم رو تخت : جقدر اتاقت گرمه!
گفتم تو به اندازه کافی با خودت سرما میاری، بذاراتاقو گرم کنم
نمیدونم چرا به حرفش خندم گرفت
رفت به طرف اشپزخونه
داد زدم: نیلو اول دستاتو بشور
حرفامو نشنیدی اینم ندیدی که سر حوض دستامو شستم!
حالا اون داشت میخندید
با سینی چای بالای سرم ایستاد
لبخندش یعنی سعی نکن چیزی رو پنهان کنی
نگاهش رو پلکام سنگین بود
می خواستم هر جور شده حرفو عوض کنم
_چقدرچایات کم رنگه!
نه فایده نداشت هیچ راه فراری نبود
مونا به من نگا کن!
رفتی مرکز؟
محکم گفتم : نه!
یه جوری دروغ بگو که باورم بشه
با همه وجودم احساس درموندگی کردم
_آره .نیلو میشه عصبانی نشی؟
لپاشو باد کرد و سرشو تکون داد.این یعنی تسلیم . یعنی باشه دست از سرت برمیدارم
بیا پایین چایتو بخور
فوری ادامه داد
میخوای بیارم رو تخت؟
_نه نیار اینجا میریزه
چشمم خورد به یه کتاب مشکی . نو بود
رو میزش
از رو تخت پاشدم
_این دیگه چیه؟
داشت چای میخورد. چشام گرد شد "نیایش های امام سجاد"
تازه خریدی؟ آره دیروز از آقای آستانه
هنوز رو اسم کتاب موندم . ورق میزنم . فهرستو میخونم
_خوندیش؟من میپرسم
اولاشم . هنوز داره چای میخوره
می شینم روبه روی نیلو
_حالا چرا این کتاب؟چرا نیایش های امام سجاد ؟
استکانشو میذاره رو سینی
فکر کردم امام سجاد بعد از اون همه بلایی که سر خونوادش اومده به خدا چی گفته؟
چه حرفی داشته که به خدا بزنه؟ اصلآ دیگه حرفی هم باقی میمونه ؟
اصلآ امام سجاد بعد از اون همه ماجرا چه طور دیگه زندگی کرد؟ خاطره اون روزا رو چه طور تحمل کرد؟چه طور باهاش کنار اومد؟
با تعجب به نیلو نگاه میکنم بعد به کتاب
انگار نیلو عصبانی شد یا بغض کرد نتونستم تشخیص بدم
حرفاش تو سرم زنگ میزنه " اصلآ دیگه حرفی ام واسه گفتن باقی میمونه"
رو تخت میشینم و کتابو باز میکنم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
حالا ساعت 10 شبه
سوار تاکسی ام
میرم خونه
به امام سجاد فکر میکنم
به حرفاش
به حرفایی که بعد از اون همه مصیبت به خدا گفت
